تبليغاتX
فریاد قلم

فریاد قلم

درد های یک قلب کوچک

او درشفاخانه به سرمي برد و من يكي از دشوارترين لحظات زنده گي خود را تجربه ميكردم ولي فكر ميكنم زنده گي بالاي الیاس بيش از تصورپوزخند زده بود. روزها پس از ختم وظيفه به ديدن وی ميرفتم اما قبل از داخل شدن به اتاقش عقب دروازه گوش تكيه داده تا مطمئن شوم كه چيزي بدي رخ نداده، بعداً داخل قدم مي گذاشتم.

دو روز قبل تا خواستم دستگير دروازه را بچرخانم و بازش كنم كه صداي را ازآنطرف دروازه شنيدم، درلحظات نخست نفهميدم ولي بعداً متوجه شدم كه صداي گريه است: " ازي كده برم مرگ بته خدايا! نفرين به اي دنيا، اي چه حالتي ره سرم آوردي..."

درجايم ميخكوب شدم و نزديك بود كه زهره ام بتركد، توان داخل شدن را در خود نمي ديدم ولي مجبور بودم، او به غير ازمن كسي ديگري نداشت كه ازش مراقبت ميكرد.

پيش ازآن روزی هنگام جابجا كردن كتابهايم نوشتهْ يكي ازنويسنده هاي نه چندان مشهور را ورق زده بودم. درصفحهْ نخست آن چنين نوشته شده بود: "مرگ يك پديدهْ موهوم و ناهنجار، زماني كسي حادثه ترافيكي ميكند وجان خود را از دست مي دهد يا كسي به ضرب چاقو از پا درمي آيد. اين موضوع آنقدرغيرمعمول به نظرنمي رسد؛ زيرا ما همه دلايل ازدست دادن نزديكان خود را درچنين واقعات داريم ولي وقتي فرا ميرسد كه ناگهان مرگ مي آيد و بدون اينكه دليلي وجود داشته باشد زنده گي خاتمه پيدا ميكند!" اين جمله خيلي متأثرم ساخت، او درحقيقت از پدرش حكايت ميكرد كه نه مريض بود و نه علايمي از اختتام عمردر وي ديده مي شد اما يك روز صبح روي چوكي نشسته اخبار دردست براي هميش چشم ميبندد. تمام داكتران شهراز تشخيص علت عاجزمي مانند، ولي من شكارمعماي ديگري شده بودم.

به هر صورت شيطان قلبم را دشنام زده و قدم نهادم به داخل اتاق، به تخت خوابش نگاه كردم، روي آن دراز كشيده بود. به نظرم آمد كه درخواب است، رفته در پهلويش بالاي تخت نشستم. چهرهْ پريده و لبان خشكيده اش ناميدي عجيبي را در من سامان داد. چرا داستان مرد روي چوكي بالاي الياس تكرارشود؟!

ازجاي كه من از او شناخت داشتم هيچگاه مريضي را دوشت نداشت وبه زنده گي علاقمندي خاصي داشت. نمي دانم چه باعث شد كه همه چيز برهم خورد و دوستي روح  وجسمش درهم شكست كه هر كدام راه خود را گرفتند و باري هم عقب نديدند.

او دوست خوبي بود، از چيزي نمي ترسيد، قد بلند و تنه استوار او زيبائي خاصي به جواني وي مي بخشيد. سال گذشته موترش حادثهْ مهيبي كرد ولی از آن سلامت بدر آمد تو گوئي ضرب المثل " انسان از گل نازكتر و از سنگ سخت تر است " كاملاً براي وي گفته شده بود.

واقعيت طوريست كه هفتهْ قبل ساعت شش صبح صداي مادرم ازخواب بيدارم كرد، ازجايم پريده و بسوي اتاقش شتافتم ولي او در آنجا نبود، چند لحظه بعد صداي لرزان وي را باز شنيدم. شتاب زده شدم و صدايش كردم‌: ‌" كجا استي مادر؟ مادر؟ "

" بچيم ده اتاق الياس بيا كه اي بچه ره چي شده؟!"

با عجله به آنها پيوستم، الياس درست بروي زمين افتاده بود. بسويش ديدم او بيحركت در وسط اتاق چشم به سقف دوخته، فكركردم كه جگرش خون است و گفتم:‌" مادرتشويش نكو هيچ نشده، چي شده؟ "

" بچيم چرا گپ نمي زني؟"

مادرم هوش پرت شده بود، او چند بار در يك لحظه اسمش را به زبان آورد ولي جوابي دريافت نكرد. تلاش من اين بود كه مادرم را دل آسائي بدهم تا او خود را نبازد، مادرم شانه هايش را به ديوارخانه تكيه داده، با دو پا روي زمين نشست و شروع كرد به ريختن اشك.

چشمان الياس باز بود، فقط پلك ميزد و بس! خيال ميكردم دستك هاي سقف خانه را كه هركدام خم و پيچ زيادي داشتند حساب مي كند اما چنين نبود. هر كاري كردم جوابي نگرفتم، او چيزي را نظاره ميكرد، چيزي عجيبي براي اولين باركه من و مادر آنرا هرگز نديده بوديم و ديده هم نتوانستيم، فقط او بود و دنياي كه بالايش تحميل ميشد.

به اطراف نگاه كردم، گيلاس آب در پهلويش نيمه آب و نيمه خالي قرار داشت. او داشت به كسي گوش فرا ميداد كه حتي فرصت نوشيدن آب باقي مانده را نيافته بود...

باورم نمي شد كه او همان برادرشوخ مزاجم باشد، " او خدا يا اي چي شده، چرا گپ نمي زنه؟ الياس! الياس بخي!" چنين فرياد زدم.

ديدم كسي مخاطبم نيست پس دويدم به بيرون از حويلي، تاكسي را دست دادم و هله پته كرده او را نشاندم درسيت عقبي موتر و ما حركت كرديم به سوي محلي كه من تا هنوز ازآن متنفرهستم... شفاخانه!

در راه شايد هاي زيادي نا به هنگام همراي من سوارموترشدند. شايد ترسيده باشد؟ شايد سكته مغزي كرده؟ نه شايد اين... يا شايد آن؟ ولي من ضعيف تر از درك حقيقت بودم تا مشكلش را ميدانستم كه چي برايش رخ داده است. آيا او در همان لحظات شكنجه ميشد؟ نمي دانم!

يكي از تصورات فاضله طوري در ذهنم شكل گرفت، او شب هنگام دير كتاب ترسناكي را كه پدرم هميش وي را از آن ممانعت ميكرد مطالعه نموده، حين خواندن خطوط سياه و تجسم رخداد ها به عنوان يك جهان واقعي خوابش برده... نمي دانم چگونه و چه مدت زماني را در بر گرفته تا دوباره چمانش را كه گشوده، تاريكي همه جا را فرا گرفته بود. درنگاه اول چشمانش چيزي را نديده ولي بعداً متوجه شده كه دردشتي احاطه شده توسط كوه هاي بلند وسياه كه هواي نهايت تاريك داشت، فقط صداي عذاب دهنده گرگ در نيمهْ شب از دورشنيده مي شد. او رو به هوا معلق افتاده كوشش زيادي كرده تا ازجايش بلند شود اما هيولاي ‍‍ناگهان در برابر وي پديد آمده است.

او با چهره ترسناك و بلا گونه درست بالاي سرالياس ايستاده است. اگر تكاني بخورد وي را طوري عذاب خواهد داد كه فرشته مرگ هم توان تحمل آن را ندارد. او از توحش تكان نمي خورد و تا حال منتظر فرصتي است تا آن موجود بيم ناك فناء شود، او به ما برگردد و تا ابد ديگرنخوابد.

صد ها سوال در ذهنم خطور ميكرد، اذيتم ميكردند و دوباره آب ميشدند تا آنكه به شفاخانه رسيديم.  من او را در بغل گرفته و روي بسترمريضان عاجل انداختم، شخصي با بالاتنهْ سپيد به اتاق داخل شد وگفت: " مريض تانه چي شده؟ "

گفتم: " داكتر صاحب بيادرم اس، ببين چه شده، نمي فهمم از صبح كه بي حركت مانده و هيچ شور خورده نمي تانه."

" ببينم، لطفاً شما آرام باشين! "

چراغك دستي را كه نزديك بستر قرار داشت برداشت و آنرا روشن كرد. چشمانش را با دست پائين و بالا زد، نور چراغ را مستقيماً به چشمانش انداخت تا عكس العملي از خود نشان دهد اما او اين كار را فقط روي يك مجسمه انجام ميداد.

داكتر از قضيه سري در نياورد، گاهي فشارش را ميديد و گاهي هم نبضش را با دست معاينه ميكرد ولي همه چيز بيكار بود و الياس به سكوت هميشگي فرو رفته بود. داكتر رو بطرفم كرد و گفت: " برادر مريض تان دركوما به سر ميبره ولي دليلش معلوم نيست. ما منتظر مي مانيم تا داكتران ديگر بيايند و ببينند كه چه شده،" و سپس سوالاتي پي در پي او.

من چيزي زيادي براي گفتن نداشتم، در جايم ايستادم و منتظر آيندهْ نامعلوم شدم. درهمان لحظات آرزو داشتم كاش در واقعيت زنده گي برادرم شريك ميشدم براي اينكه دوستش داشتم و كشف نهفته هاي كه من تنها سايه اش را احساس ميكردم.

ذهنم مشغول اين خيالات و واقعه هفته قبل بود كه دروازه باز شد، همان داكتر كه چند روز است از الياس مراقبت ميكند. سلام دادم، عليك گفت و در پهلويم نشست. ميخواست چيزي بگويد ولي مانعي اخطارش ميداد تا سكوت اختيار كند.

گفتمش: " داكتر صاحب چه فكر ميكني،‌چرا چنين شده؟"

داكتر كه خود حيران بود بعد از يك مكس كوتاه، گفت: " نمي دانم."

داكتر اندوهگين به نظر ميرسيد، مطمئن هستم اين اندوه بخاطرمريضي برادرم نبود، آنها روزانه بيش از صدا ها مريض را ملاقات ميكردند. آيا او تلاش داشت چيزي را بفهمد كه عقل انسان در تحليل آن ناكام است؟ ولي من فكر ميكنم درحقيقت ميخواست مرز ميان مرگ، تلاش براي زنده ماندن و حقيقت را به عنوان يك پديده تهي درك كند، او در زنده گي براي بار نخست با چنين قضيهْ برخورده بود و چهرهْ غم انگيز الياس وي را بيشتر از هر چيز رنج ميداد.

خواستم آهی بکشم كه داكتر گفت: " دوست عزيز برو اين نسخه را خارج از شفاخانه براي برادرت بيار." چيزي نگفتم و ايستادم تا نسخه را از دستش بيگيرم. نسخه در دست از دروازه شفاخانه بسوي دواخانهْ كه نزيدك شفاخانه قرار داشت حركت كردم.

در يك قسمت راه كه رسيدم پشيمان شدم، دلم گواهي بد ميداد. فكر ميكردم  كه اورا تنها رها كرده ام و بايد زود بازگردم. مي ترسيدم ولي نمي دانستم كه چي رخ خواهد داد. قرارم نگرفت و تيلفون همراهم را از جيبم بيرون آورده و به پدرم زنگ زدم، آز آنطرف صداي گرفته پدرم را شنيدم: " بگو بچيم چطور شد از صبح تا به حال كدام تغير آمده يا ني؟"

گفتم نمي فهمم بايد بروم و دواي وي را كه داكتر در نسخهْ نوشته خريداري كنم. پدرم گفت كه او هم در راه است و به شفاخانه مي آيد. اصرار كردم كه در خانه باشد من مراقب وي هستم، او هم تائيد كرد و گفت كه صبح نزدش خواهد آمد.

دوا را به عجله خريداري كرده و دوباره به شفاخانه رسيدم، هنگام ورود به دهليز عمومي نرسي را ديدم كه به عجله بسوي دهليز فرعي دور خورد. عقلم اجازه فكر كردن را برايم نداد كه پيش بيني كنم، فقط من هم به دويدن شروع كردم. عقب او شتافتم، دروازه الياس باز بود و صداي گريه مي آمد، مي دانستم كه صداي مادرم است. همه چيز فقط در يك چشم به هم زدن از ميان زفته است، خود را آنجا رساندم و ديدم داكتران همه دست در بغل ايستاده اند، پدرم در يك گوشه گريه مي كند و مادرم دست به سر و رو زده و ناله هاي سوگواري سر ميدهد: " بچيم تره يك دم چي شد؟ عمر خو از مه پوره شده بود.. او خدا! چرا مره بجايش نبردي ..." براي چند لحظه من هم كنترولم را از دست دادم و در يك گوشه نشستم.

همان داكتر آمد دست روي شانه ام گذاشت و گفت: " پدر و مادرت سن شان زياد است تو بايد استوار باشي و همه چيز را كنترول كني،" و از جايم بلندم كرد.

نمي دانستم به كدام سو بروم و چه كنم؟ تيلفون را برداشته و براي پسران خاله ام زنگ زم، آنها فهميدند و بسيار زود خود را به شفاخانه رساندند.

الياس را به خانه برديم، مادرم كاملاً از هوش رفته بود و پدرم را ميديم كه توان ايستادن را ندارد. فكر ميكردم چيزي را گم كرده ام، در واقع من نزديكترين شخص زنده گي ام را از دست داده بودم.

بلاخره همه خبر شدند، الياس هم شست و شو و آماده سپردن به خاك شد. از خانه در حاليكه مادرم خود را در زمين ها ميكوبيد خارجش كرديم، خلق زيادي درمراسم تجمع كرده بودند و او را بعد از خواندن نمازجنازه به خاك سپرديم.

آن نويسندهْ كه كتابش را ورق زده بودم ديگر تنها نبود ما هر دو گرفتار ابهام شده بوديم، چيزهاي زياد نزد من مرموز باقي ماند كه جواب ميگرفتم. يك مرگ مرموز، چرا بهانهْ براي از بين رفتن او موجود نبود؟ چرا آن داكتر بعد از آن كه الياس را ديد چهره اش باخته و گرفته بود؟ به هر صورت من ديگر تنها ماندم و برادرم را از دست دادم.

يك هفته بعد اطلاع حاصل كردم كه آند داكتر خود كشي كرده است. بلاخره نتيجه گرفتم كه ميان رخداد الياس و مرگ داكتر رابطهْ چند وجهي وجود داشت كه من از درك آن نا توان بودم،‌ قلب کوچکم ميگفت انتظار بكش هر چي درست ميشود! انتظار كه فرجامي نداشت يا از دست من خارج بود.

 

عبدالسليم امين

ميزان 1389 كابل افغانستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 4:14 بعد از ظهر  توسط عبدالسلیم  | 

سحرگاه تاریک

هنوز احمد غرق خواب صبحگاهی بود كه صداي آرامي به گوشش رسيد: " احمد بخی، بخی بچیم که باز ناوخت میشه، حالی هم پنج بجه اس، که موتر از پیشت نه ره."

احمد که تازه خواب شیرینش برهم خورده بود، درحالت نيمه خواب و نميه بيدار با صداي گرفته گفت: "خُو مادر ميخيزم."

بعد از چند لحظه مادر احمد بالاي سرش نشست و با دستان پرحرارتش كه احساس خاصي به وی مي بخشيد به پيشاني ‍‍‍‍پسر خود گذاشت و به نوازش دادن شروع كرد: " ‌بخي بچيم اقه تنبلی نکو! امروز ميري باز ده اوجه چطور ميكني؟ به عوض ايكه وخت بخيزي و نمازته بخاني، ده خَو تير ميكُني!" و به همین منوال به لمس كردن پيشاني و مو های وي ادامه داد...

قلب احمد ازين وضعيت فوق العاده احساس آرامش ميكرد و آرزو داشت كه این دستان مملو از محبت مادرانه همیشه مانند غشای سر وصورت وی را بپوشانند، ولي امروز بايد زود از خواب بيدار ميشد تا به شهر ديگري ميرفت و زنده گی جدید تحصیلی خویش را در یکی از دانشگاه های آن شهر از نو آغازمي نمود. وقتي كاملاً به هوش آمد ديد كه ساعت شش صبح است، با عجله از جایش برخاست تا به رفتن آماده شود. در ظرف چند دقيقه دست و روي خود را شست و لباس هاي خود را پوشيد. مادرش نیز چاي صبح را آماده كرد ولي احمد به دليل عجله زياد صبحانه را بر سر دسترخوان رها کرد و بكس چرمي كه لباس هايش در ميان آن گذاشته شده بود برداشت و با همه اعضای خانواده خدا حافظی کرد.

هنگام خارج شدن از دروازه حویلی مادرش در حالیکه آفتابه پر از آب را در دست داشت تا عقب وی بپاشد به احمد خطاب کرد: " قند مادر فكرت باشه كه درس بخاني و بی جای نگردی." احمد بعد از اندكي مكس گفت: " دلت جمع باشه! ده ایجه کجا تمام روز ولگردی میکدم که اُنجه کار خراب کنم."

به همين ترتيب او به ايستگاه موتر رفت و روانۀ مقصد جديد گرديد. بعد از چند ساعت پيمودن راه به آنجا رسيد و جاي بود و باش خود را تنظيم كرد.

آنروز به پايان رسيد و شب چادر سياه خود را بالاي زمين هموار كرد. احمد كه يك روز بسيار خسته كن را پشت سر گذشتانده بود و صبح هم بايد براي اولين بار به صنف درسي در دانشكده اقتصاد ميرفت، شب زود از همه به خواب رفت.

روز بعد اين پسر جوان هفت صبح از اتاق خارج شد و روانه دانشگاه گرديد. پس از ثبت نام و اخذ كارت هويت به صنف درسي رهنمائي شد. دروازه صنف باز بود، شخصي در مقابل همه ايستاده و به سوي تختۀ كه چيزي روي آن نوشته شده بود اشاره مي نمود. از حركات اين مرد هويدا بود كه استاد است، احمد از وي اجازه گرفت تا به صنف داخل شود و او هم سر خود را به علامت مثبت تكان داد. چوكي ها به شكل نا منظم در ميان صنف گذاشته شده بودند، احمد به سوي دو چوكي كه در گوشۀ صنف قرار داشتند رفت و يكي از آنها را تصرف كرد. دقیقۀ نگذشته بود كه صداي ظريفي توجه همه را به خود جلب كرد، وي نيز اجازه مي خواست تا داخل صنف شود...

لحظاتی بعد احمد از پهلوي خود آواز بسيار خفيفي همانند صداي قبلي را شنيد: " ببخشين كدام قلم ندارين؟ " هنگاميكه احمد متوجه شد ديد كه يك دختر بسيار جذاب از وي قلم ميخواهد. او كه با ديدن اين دختر متحير شده بود بدون كدام تأخير قلم دست داشتۀ خود را بسويش دراز كرد.

دخترك گفت: " شما چطور ميكنين؟ "

احمد كه از چهره اش هويدا بود هوش پرت شده است پاسخ داد: " مه.. م .مه...  قلم ديگه هم دارم، شما راحت نوشته كنين"  و دوباره خود را مصروف نوشتن نكات مهم درس ساخت، ولي در حقيقت نمي دانست كه چه مي نويسد.

درین جريان ميخواست به سوي دختر نگاه كند اما ميترسيد كه مبادا او بفهمد و پهلوي وي را ترك كند. بلآخره به خود جرئت داد تا به چهره اش نظر بیندازد. چشمان اين دختر رنگ سياه غليظ و جادوئي داشت، درست همانند الماس سياهي كه به شكل بادامي با دست تراشيده شده باشد. با همان نگاه اول احمد ديگر تصويرحقيقي رويا هاي خود را دريافته بود.

بعد از ختم ساعت درسي دختر به سوي احمد نگريست و با تبسم گفت: اينه قلم تان، بسيار زياد تشكر!"

احمد گفت: "فرق نمي كنه.. پيش مه يك قلم ديگه هم است"

دخترك با معصومیت گفت: " ني تشكر مه حالي يك قلم ميخرم." به این صورت از پهلوي وي برخاست و نزد دختران ديگر رفت و ترتيب چوكي ديگري داد تا برآن بنشيند.

احمد پس از اتمام ساعات درسی دوباره به اتاق بازگشت ولي چهره اين دختر از لحظۀ كه وي را ديد در ذهنش هك شده بود. چند روز ازين واقعه سپري شد، احمد ديگر تازه گي سابق را نداشت و كسي نبود كه مادرش با چندين صدا از خواب بيدارش مي نمود، حال دیگرخوابش فرار کرده بود و تنها خيالات هم صنفي جديد بر فكرش حكمفرمائی میکرد.

احمد اين موضوع را مدت چهار ماه در قلب خود دفن نمود ولي روز بروز صبر و حوصله را از دست مي داد. بلآخره يك شب تا صبح نخوابيد و چهره زیبای فرشته تا بانگ خروس در مقابل چشمانش مجسم شده بود. در همان نیمۀ شب با خود تصميم گرفت كه موضوع را با وي در ميان بگذارد: " برش ميگم، هر چه كه شد توكل به خدا!"

صبح هنگامیكه به صنف داخل شد ديد كه فرشته اولتر از همه به صنف آمده، نسبت به روز های ديگر بسيار مقبول معلوم میشد، پتلون كوباي و دامن كوتاه سرخ رنگ به صورت سفيد و چشمان سياهش جذابيت بيشتر مي بخشيد. دخترك كه احمد را ديد از جاي خود برخاست سلام داد و احمد نیز علیک گویا خود را با وی همصحبت نمود. بعد از احوال پرسي احمد ميخواست برايش بگويد كه چه احساسي نسبت به وي دارد و از حال خود او را با خبر نمايد، ولي ترس راهش نداد تا چنین کند. در حاليكه دستان خود را به يكديگر مي ماليد به فرشته گفت: " ببخشين فرشته جان همو كتابچه تيوري هاي جديد اقتصادي ره اگر پيشت اس بته؟ "

فرشته بدون كدام معذرت كتابچه را از داخل دستكول خود بيرون‌ آورده و به احمد داد. احمد نيز در حاليكه رنگش سرخ گشته بود از وي سپساسگذاري كرد: " تشكر فرشته جان"

فرشته نیز که از چهره اش چنین به نظر میرسید که حالت عادي نسبت به احمد ندارد پاسخ داد: "خواهش مي كنم" گفتو شنود این دو فقط همینقدر بود و احمد دوباره دست خالي به اتاق خود برگشت.

چند روز سپري شد ولي حالت احمد بدتر شده ميرفت، مجبور شد که قضیه را با يكي از دوستان نزدیکش وحید كه همصنفي اش نيز بود در ميان بگذارد. او مشوره داد كه موضوع را بايد براي دختر حتماً بازگوکند. به همين ترتيب تصميم گرفت كه به هر شکلی که ممکن باشد روز بعد برايش خواهد گفت كه شب هيچ خواب ندارد، اشتها هم از وي فرار نموده، بلآخره دوستش دارد و عاشقش شده است. برخلاف توقوع احمد دوستش نظر داد كه او دختر افغان است و بايد به شكل رسمي و مؤدب برايش اظهار محبت کند.

 وحيد خنده كنان به احمد گفت: " اينالي گز كو، بچه عاشق شده " و بعد از تمسخر دوستانه به او خطاب کرد: "‌ بچيش ای دفعه که دیدیش برش نگو كه تو دوستش داري، يا اي گپا ره هيچ نزد بخاطريكه دختر خوب و پدرکرده است شايد ازين سخن بدش بیاید."

احمد در حالیکه گلویش ازبغض پر شده بود پرسید: " خير چي كنم؟"

وحيد جواب داد: " مه برت يك مشوره ميتم، كه ديديش برش بگو كه چون خودت دختر خوب استی و اگر رضايت خودت باشه فاميله خواستگاري بفرستم"

احمد گفت: " اگه رد كد باز؟"

" چرا رد؟ كنه تو بچي لايق استی، سرخوده ميده كده تو ره قبول مي كنه!"

به همين شكل صد دل را به دل بست و تصمیم گرفت که احساسات خود را با وی شریک سازد. فرداي آنروز بعد از ختم ساعت فرشته از صنف خارج شد، احمد که فضاء را فرصت یافت عقب وی تاخت. درميان دهليز هنگامیكه فرشته ميخواست به اداره دانشكده برود که احمد صدايش زد:‌ " ببخشي فرشته جان! يك لحظه همرايت كار دارم."

فرشته عقب خود را نگاه كرد و ديد كه احمد است، ايستاد شد و گفت: " يگويين احمد جان !"

احمد گفت: ‌"‌ بلی میخواستم همرایت در مورد چیزی صحبت کنم، ميشه از سر راه دور شویم؟ "

فرشته که این را شنید ابروان تند خود را به هم پيچاند و گفت: " در مورد چی است هميجه بگويين"

احمد جواب داد: " ايجه سر راه است و همه تماشاه مي كنن، خيراست يك كمي اي طرف بيایین"

خوب دخترك خود را گوشه کرد و نزدیک وی آمد، او ميدانست که امروز حركات احمد غير معمول است و گفت:‌ " خوب چي ميگفتين؟"

پسرک خوش قیافه در حاليكه دست و پايش همه ميلرزيد و نمي دانست كه از كجا شروع كند چنین به موضوع پرداخت: ‌"‌معذرت مي خواهم مره غلط درك نكني، اگر یک موضوع شخصی ره همرایت در میان بگذارم عصبانی نمی شوی؟"

فرشته گفت: " نه بفرمائین."

احمد شروع کرد: " اگر چی نمی فهمم که در مورد مه چی فکر خات کدی، اما چاره نداشتم مجبور شدم همرایت صحبت کنم." دختر در حالیکه زیر تأثیر رفته بود تنها نگاه میکرد و بس.

" خودت يك دختر بسيار خوب استي، از روز که دیدیمت همه نظم زنده گیم بهم خورده، راستش بسیار زیاد خوشم آمدی! همراي فاميل صحبت كرديم اگه رضایت داشته باشي خواستگاري بفرستم."

با این سخنان فرشته وارخطا شد و به لرزيدن شروع كرد، رنگش كاملاً سرخ شده بود ولی باز هم احمد از سخنان خود عقب نه نشست و ادامه داد: " خوب نظر خودت چيس؟"

" فكر ميكنم حالي وقت اين گپا نيس و مه هم تصميم ندارم"  دختر اين گفت و رد شد.

يكدفعه احمد از عقب وی صدا زد: " جواب مره ندادي!؟ "

هنگاميكه احمد دوباره به صنف آمد بعضی از همصنفانش از او میپرسیدند كه با فرشته چي كار داشت، او هم موضوع را كم ارزش گرفته و گفت كه فقط ميخواست كتابچه فرشته را دوباره برايش بدهد.

روز بعد احمد بار دیگر وي را در زينه هاي كه بطرف دانشكده مسیر داشت متوقف ساخت. اينبار يكي از خواهر خوانده هاي فرشته نيز وي را همراهي ميكرد. زماني كه احمد را ديدند خواهر خوانده فرشته به طرف احمد تبسمي نموده و ميخواست رد شود که احمد وی را ایستاد نمود و گفت: " ببخشین خواهر خوانده تان نیز میداند؟" تا وی ادامه بدهد که دختر انگشت خود را به علامت ساكت باش بطرف دهن خود برد، احمد فهميد كه خواهرخوانده وي خبر ندارد و به همین ترتیب خواهر خوانده وی از او جدا شد.

او با جرئت تمام نسبت به دو روز قبل به دخترك گفت : " چطور شد،  چی تصمیم گرفتی؟"

 دختر دل و نادل در حاليكه رنگش شرخ شده بود به طرف زمين نگاه ميكرد، بعد از سكوت پيهم گفت:" مه نمي فهمم." 

احمد باز به طرف دخترك نگاه كرده و گفت:" نمی فامی؟ مه منتظر جوابت استم."

فرشته باز بعد از سكوت ميخواست چيزي بگويد ولي جرئت نمی کرد، بلآخره به طرف احمد نگاه کرد وگفت: " هر تصمیمیکه فاميلم بیگیره مه هم قبول مي كنم ."

بعد ازآن تاريخ احمد شماره تيلفون فرشته را دريافت كرد و اين دو دلداده باهم تماس برقرار نمودند. هر شب تا بسيار دير صحبت مي كردند و چهار سال دانشکده به عنوان يكي از ناب ترين خاطرات زنده گي احمد و فرشته یکی پی دیگر سپري شد. روز اخير كه با هم خدا حافظي ميكردند احمد به وي گفت: " غم نخو! خدا مهربان اس مه همراي مادرم بخير خواستگاري ميآيم، زود تره عروس خود ميسازم."

احمد به همين ترتيب ازين شهر كه هيچ لدش با وی هیچ همراهی نمی کرد به سوي سرزميني كه در آن متولد و بزرگ شده بود، حركت كرد. در میان فرودگاه هنگام پائين شدن از طياره نوبت به تلاشي كردن صندوق هاي سفري مسافرين رسيد. احمد میخواست که بكس دست داشتۀ خود را با خود حمل نمايد كه ناگهان صداي وی را متوقف ساخت، به عقب نگاه كرد ديد كه پوليسي وي را صدا مي زند. احمد به پوليس گفت: " خيرت اس بيادر؟"

پوليس گفت : " بكسِته ده زمین بان که تلاشي کنم."

احمد در حالیکه با خود مطمئين بود كه ميان بكس وي چيزي نيست به بسيار ساده گي بكس خود را برايش داد. پوليس بكس را باز نموده و لباس هاي آنرا پائين  و بالا زد. احمد به وي گفت: " متوجه باش كه كالايمه گدود نكني"

تا احمد سوي ديگری نگاه كرد كه پوليس وي را متوجه ساخت و از ميان بكس پاكت مواد مخدر را بيرون آورد. و گفت : " جناب اي چي اس؟"

احمد كه كاملاً بي خبر بود گفت: " نمي فهمم تو بايد بداني كه چي اس، در بكس مه خو نبود"

يكبار پوليس با سيلي محكمي به روي وي كوبيد و به دشنام زدن شروع كرد: "احمق در ميان بكس تو پودر پيدا ميشه و ميگي که توچي خبراستي"

تا احمد حركتي از خود نشان دهد كه وي همكاران ديگري خود را نيز مطلع ساخت و او را به حوزه امنيتي انتقال دادند.

چندين شب بالاي وي در ميان حوزه امنيتي سپري شد، احمد را چنان لد و كوب نموده بودند كه چهره اش شناخته نمي شد. مادرش ازين واقعه آگاه شد و فرياد زنان به جاي كه وي را در بند انداخته بودند آمد. به مامورين ميگفت: " به لحاظ خدا بچي مه بي گناه اس، ايلايش كنين..." ولي كسي صداي وي را نمي شنيد...

به هرطوریکه بود احمد در دام بزرگي افتاده بود، با خود ميگفت: " با فرشته وعده داديم كه باز مي گردم، او چطور خواهد شد؟" ولي تمام در ها بروی وی بسته شده بودند. بعد از چند روز تحقيق و شكنجه زياد آنها به زور اقرار احمد را گرفتند، در محكمه نيز وي مجرم ثابت شد و به پانزده سال حبس طويل محكوم گرديد. او همه چيز را از دست داده بود، نمي دانست در برابر فرشته، مادر و زنده گي پر از اميد چي پاسخی بدهد.

در جريان بند وي هر بار با شكنجه هاي بسيار ظالمانه مواجه ميشد، به جزء مادر پیچه سپیدش کسی دیگری هم نداشت که کمکش کند. بلاخره يكروز تازه از خواب بيدار شده بود كه يكي از زندانبان ها به وی نوید جدیدی داد. زندانيانيكه مدت بند شان بيشتر از چهار سپري شده بود در فرمان عفو عمومي رئيس جمهور قرار گيرفتند، ولي احمد ازين خبر احساس خوشي نميكرد و با خود ميگفت: " فرشته تا حال وقت عروسي كرده، مادرم هم بسيار بازمانده شده، هيچ كاری مه كرده نتوانستم..."

خوب قرار شد كه سه شنبه ديگر همه اين زندانيان كه احمد هم يكي از آنها بود از بند آزاد شوند ولي احمد تازه گي سابق را از دست داده بود. اميد و آرزو هايش از هم گسسته بودند، از بند خارج شد ولي دلش نمي شد كه به زنده گي آزاد ادامه بدهد.

بلاخره احمد خانه آمد، زمانیکه مادرش او را ديد با گريه هاي زار پسر خود  را در آغوش مي فرشد و ناله ميكرد. بعد از دیدن یکدیگر مادرش به احمد گفت: " خيرس حالي هم وقت اس هنوز سي و پنج سال داري يك دختره برت ميگيرم و زنده گي ته كتش آدامه بته."

احمد انكار كرد و گفت كه نمي خواهد عروسي كند. هرچه مادرش پرسيد ولي جواب نداد، بعد از اصرار زياد گفت كه كسي در جايكه درس مي خواند منتظر وي بود، و حال ازآن تاريخ پنج سال سپري شده، او هم عروسي كرده و تمام قصه را به مادر خود يك به يك حكايت كرد.

یکی از روز ها احمد تصميم گرفت كه دوست خود وحيد را ببيند، روانه شهر رويا هاي خود شد. به خانه وحيد رفت، عقب دروازه وي تك تك زد، تصادفاً باز كننده  به جزء از خود وحيد كسي ديگري نبود. زماني كه او احمد را ديد، با بسيار عجله دويد و احمد را درآغوش گرفته و حتي گريه كرد: " كجا بودي تو ناجوان يك خبر ما ره نگرفتي، ما ره خو خيرس يك كمي خو به فرشته فكر ميكردي."

احمد در حاليكه چشمانش از اشك پر شده بود، تمام ماجراء را براي وي قصه كرد، وحيد هم احمد را مخاطب قرار داده و گفت: " بچيش تو كه رفتي بعد از دو ما فرشته خاني ما حتي آمده بود و از تو پرسان مي كرد، مه هم هرچه خواستم همرايت تماس بگيرم اما تمام شماره هايت غير فعال بودند و نتوانستم پيدايت كنم."

احمد آهي كشيده و پرسيد: " خو حال فرشته عروسي كرده، حال بسيار شده..."

وحيد گفت:‌" ني او بسيار با وفا برآمد، پدرش چند بار ميخواست وي را براي خواستگارانش بدهد، ولي مه خبر شدم كه حتي يكي دو بار بخاطر رد اين رشته ها دست به خود كُشي زده و ميگه كه هيچ عروسي نمي  كنه."

احمد كه اين را شنيد، فكر كرد كه حال ديگر حتي بدون فرشته یک لحظه هم زنده گي كرده نمي تواند، به وحيد گفت: " بچيش مه خو تازه از زندان خارج شديم ميخواهم وي را ببينم و به پول ضرورت دارم."

وحيد جواب داد: هيچ غم نخو مه كمكت ميكنم. "

به همين شكل تصميم گرفت كه فرشته را ببيند، شماره وي را از وحيد گرفته و براي وي زنگ زد. چند لحظه بعد صداي زنگ از مبايل شنيده شد. از آنطرف يك آواز پژمرده شنيده شد: " بلي كي استي؟"

احمد ديگر توان تحمل آنرا نداشت، فقط گفت:‌" فرشته جان مه استم، احمد!"

بعد از سكوت چند دقيقه، صداي فق فق گريه شنيده شد، احمد دفعتاً برايش گفت:  " مي خواهم تره ببينم ... حالی وقت گریه نیست، خاني تان همراي مادرم میايم."

يكبار فرشته با صداي كه در ميان گريه ها درست فهميده نمي شد گفت: " كجا بودي ده اي پنج سال كه حالی خاني ما ميايي!؟"

احمد با بسيار التماس گفت:‌"‌ تو چي خبر داري كه سر مه چي تير شده." پس از چند لحظه صحبت تيلفوني احمد با عجله از خانه وحيد به سوي خانه خود روان شد، خود را نزد مادر خود رساند، در حاليكه بسيار خوش به نظر مي رسيد به مادر گفت: " مادر او هنوز عروسي نكده.. او هنوز ده خانه اس..."

بلاخره احمد با مادر خود به خانه فرشته خواستگاري رفت و فرشته را از پدرش طلبگاري كرد، قرار عروسي يك هفته بعد تعين شد و به تعقیب آن مراسم عروسي شروع شد. در جريان عروسي وحيد بسيار مصروف به نظرمي رسيد، تازه ميخواست بعضي از مهانان مخصوص و دوستان سابق را پذيرائي نمايد كه مادر احمد آمده و به وحيد گفت: "‌بچيم بيا ده عروس خانه كه احمد تره صدا داره."

زماني كه وحيد به عروس خانه داخل شد ديد كه فرشته و احمد پهلو به پهلو نشسته اند، برف سپید پیری تا حدودي مو های هر دو را پوشانیده و معلوم بود كه هر دو اندوه بسياري را متحمل شده اند. احمد آن احمد سابق نبود كه همه دختران و پسران حوص مقبولي وي را به سر مي پرورانیدند و  فرشته هم پژمرده به نظر ميرسيد، تازه گي سابق در او جلوه نمي كرد، ولي به هر صورت ديگر هجران به پايان رسيده بود و‌ زنده گي جديدي دو دلداده قرار بود از نو آغاز شود.

 عبدالسلیم امین

جوزای سال ۱۳۸۹

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط عبدالسلیم  | 

خود سوزی

سکوت همه فضای اتاق را فرا گرفته بود، تمام حاضرین به پیرمردی که لباس های سپید به تن داشت و از همه بالاتر نشسته بود خیره شده بودند. مرد ابتداء ریش سفید خود را با دستان لرزان خویش لمس کرد و بعد از چند نگاه مرموز به سوی عبدالله خاموشی مجلس را درهم شکست و پرسید: " شما عبدالله فرزند حاجی رحمان، حمیرا بنت غلام سرور را به زنی قبول کردی و قبول داری؟ " 

 " بلی آه ! "

تا این پیرمرد چیزی بگوید که پدرعبدالله درحالیکه پهلوي پسرخود نشسته بود با صدای آرام نزدیک گوشش گفت: " بچیم به مولوی صاحب بگو بلی قبول کردیم و قبول دارم."

عبدالله هم دل و نا دل گفت: " بلی قبول کردیم و قبول داردم."

این پرسش سه بار به زبان آورده شد وعبدالله هم با بی جرئتی همان پاسخ کلیشه ئی را تکرارکرد. بعداً مولوی صاحب روی خود را به طرف پدر عبدالله نموده وگفت: " حاجی صاحب مبارک باشه، بس اس دیگه دشمنی هم همي قدر! ازي بعد هیچ کس باید فکر نکُنه که ای دختر ده بد گرفته شده. حالی اولادتان شد، ننگ و ناموس خودتان اس، بيايين دعا می کنیم دیگه." و دست های ضعیف خود را در حالیکه می لرزیدند به هوا بلند کرد... 

حاجی رحمان درحالیکه به زمین مي نگرسيت و لحظه به لحظه چهره ای خون آلود پسرنازدانه اش درمقابل چشمان فرو رفته اش متجسم می شد، به یاد واقعه اندوهگین ميرويس افتاد.

درست یکسال قبل درهمین روز ميرویس از خانه خارج شد و به صوب زمین ها حرکت کرد تا آنرا آبياري نمايد. درین جريان وی اشتباهاً آب مربوط به زمین هاي غلام سرور را هم به سوی زمین خود رد کرده و دوباره به خانه برگشت. وقتیکه پسرغلام سرور بالاي زمين خود آمد ديد كه آب آنها به سوي زمين هاي حاجي رحمان رد شده است؛ بیل دست داشته اش را گرفته، دست و پاچه را بر زد و خشمگين بطرف خانۀ ايشان روان شد. زمانیکه نزديك خانه آنها رسيد با سنگي به دروازه شان كوبيد و با صدای پرخاشگر صدا زد: " نی که جان جور خوشِت نمیایه، آوِ ماره چرا طرف زمینای خود رد کدی؟ ازخانه بيرون شو! "

ميرویس كه اين صدا را از داخل خانه شنيد فوراً به طرف دروازه دويد، زمانيكه دروازه را باز كرد ديد كه رحيم پسر غلام سرور پشت دروازه ايستاده است. از خانه خارج شد و با تبسم گفت: " چه گپ اس رحيم جان كه چيغ مي زني ؟ خانه بيا.."

رحيم درحاليكه دندان هاي خود را بهم مي فشرد جواب داد: " هي! دفعي آخرت باشه، اگه دفعي ديگه اَوِ زمين ماره گرفتي دندانايته ميده مي كُنم، فاميدي يا ني؟ "

ميرويس كه از شنيدن اين سخنان بسيارعصباني شده بود گفت: " گپ ته سنجيده بزن، خبر داري كه چه ميگي؟.." تا ادامه بدهد كه رحيم بيل دست داشه اش را به زمين رها كرد و بالاي وي همانند يك درنده حمله ورشد ودرگيري ميان اين دو آغاز گرديد. درجريان اين زد وخورد ميرويس چون از قدرت بدني بيشتري برخوردار بود وي را برداشت و دوباره به زمين كوبيد.

دقيقيۀ نگذشته بود كه برادر بزرگ رحيم نيز به صحنه رسید و دید كه برادرش روي زمین افتاده و ميرویس بالای وی قرار دارد؛ بدون اينكه از موضوع آگاهي حاصل نمايد بیلی را که رحيم با خود آورده بود از زمين برداشت و چند ضرب‍ۀ محكم به سروصورت ميرویس وارد کرد. این ضربه ها کافی بودند که صورت وي را بشکافند. ناگهان چشمان ميرویس تاریک شد و کنترول خود را از دست داد، چرخی به دور خود زد وبه زمین افتاد. اوضاع ميرويس را كه اين دو برادر ديدند از صحنه فرار کردند و ميرويس را در ميان خون تنها رها نمودند..

چند لحظه بعد مادر ميرويس با سرو پاي برهنه از خانه خارجه شد و بالاي سر پسر خود به فرياد زدن شروع كرد: " هله بيچمه زدن، بيچمه كشتن، او مردم كمك كنين! "

بعد ازشنيدن اين سرو صدا تعداد ازهمسايه ها جمع شدند و ميرويس را به شفاخانه انتقال دادند، ولي به سبب ورود زخم هاي عميق و خونريزي شديد در ميان راه ميرويس براي ابد ازهوش رفت و مرگ مانند عقابي آمد و با خود ربودش...

از آن تاريخ به بعد دسترخوان غم درخانۀ حاجي رحمان هموار شد و پسرغلام سرورهم از منطقه به يك جاي نا معلوم فراركرد. پدر ميرویس هم هرلحظه پسر خود را تعنه زده و در گوش عبدالله ميچكاند: " حالي نوبت توس که ننگ ماره کمائی کنی و قصد بيادرته بيگيري! "

عبدالله باوجود آنكه نمیدانست چه کند ولي پدر و مادرخود را تسلي میداد که حتما قصد برادر خود را از آنها خواهد گرفت: " خو خیرس، اگه مه اي مردمه ماندم از مه كده بيغيرت ديگه كسي نباشه! " بلاخره بعد از کمین گرفتن های زیاد به بکدیگر موسفیدان محل فیصله نمودند که دختر کوچک غلام سرور را در بدل بهای خون ميرویس به یکی از پسران حاجی رحمان به عنوان " بد " بدهند. اگرچه دخترک معصوم غلام سرورهیچ گناهی درين میان نداشت، ولی با آنهم بايد قرباني عرف نا شایستۀ محل ميگردید تا اينكه دخترک بیچاره را به خانواده حاجی رحمان به بد دادند... 

پدرعبدالله غرق درهمين افکار بود که چرتش را مولوی به هم زده و با صدای بلند گفت: " حالی یکنفر باید اقرار دختره هم بیاره، كي اس وكيل تان!؟ "

دفعتاً پدرختر كه نزديك دروازه نشسته بود رو به سوي مولوي نموده و گفت: " مولوی صاحب دخترم راضی اس." ولي از چهراش هويدا بود كه این کار با رضایت هیچ یکی از اعضاي خانواده وی صورت نگرفته است، اندوهی که از عواقب بد در زنده گی دخترش خبرمیداد چهره اش را مانند نقابي پوشانيده بود.

مولوی چون ميفهميد كه اين يك فيصلۀ اجباري است بعد از آنكه اطراف لبان خشكيده خود را با زبان خود تر نمود به پدر دختر خطاب كرد: " خو دلتان! مه گفتم که ایجاب و قبول شوه "

درهمين وقت کاکای عبدالله ابروان خود را بالا انداخته و بعد از كشيدن آهي گفت: " مولوی صاحب همو وختی که بیادرزادی مَره به بسیار نامردی کشتن ایجاب و قبول شده... "

تا به سخنان خود ادامه بدهد كه يكي از همسايه هاي غلام سرورگفت: " بری بيادر پُشت اي گپا نگردین، هرچه که ده نصیب و قسمت ما باشه همتو ميشه، حتما آب و دانيش ده اي دنيا تمام شده بود! گفتهِ مولوي صاحب كه حالي حميرا هم دختر تان ميشه..مه ديگه چيزي نميگم خودتان خوب مي فامين"

بلاخره بعد از بستن نكاه، حميراي بی گناه را از منزل غلام سرور در حاليكه مانند يک پرنده داخل قفس ناله و گریه میکرد از خانه شان بیرون کردند و به خانه حاجي رحمان بردند.

همين كه ازموتر پائين شدند همشيره كوچك عبدالله دویده دویده به سوی خانه رفت و گفت: " باش كه جای عبدالله و حمیرا ره جور كنم كه بشينن " و از مادر خود پرسيد " ننه عبدالله و حميرا ره ده كدام خانه ببريم كه مه جايشانه جور كنم؟ "  ولي مادرش با پيشاني چين خورده كه وي هم تازه از موتر پائين شده بود بالای دختر خود قهر شده و گفت: " بلا ده پسِش، جایشه ده تویله جورمیکنم! جاي ماي به كس جور نكُني دختر كه خبرت كديم." خواهر عبدالله هم كه روحيه مادر را ديد اُف كنان خود را كنار زد و ديگر از يك گوشۀ صحنه را تماشا ميكرد.

صبح روز بعد، عبدالله از جای خود برخاسته و ديد كه دختر در خواب شیرین است با لگد محکم در پهلوی وی کوبید و با بي نزاكتي گفت: " بخِی دختر خان ایجه خانهِ بابیت نیس، بُرو و حَویلی ره جارو کو."

حميرا که از قبل می فهمید چنین يك حالتی در انتظارش است از جای خود برخاست و بدون اینکه چیزی بگوید از خانه بیرون شد و درحالیکه با خود خپ خپ گریه میکرد به جاروب کردن حویلی شروع كرد.  

ساعت به یازده قبل از ظهر رسید ولی وی تا آن وقت چای صبح را نخورده بود. خواهر عبدالله كه گريه خاموشانه وي را ديد به خانه آمد و به برادر خود گفت: " او دختر خپ خپ گريان مي كنه، مسکینه صدا کنین که تا حالي چای صبحه نخورده، کار کده کده نفسش برامد..با ش مه صدايش ميكنم."

تا از خانه خارج شود كه عبدالله وي را مانع شده وگفت: " صدا مَدايش نكيني! باش مه کتش کار داردم، کل بهای خون ميرویسه از پيشش نگیرم والله اگه بانم...باز گريان هم مي كنه." و به خواهر خود گفت كه حميرا را صدا بزند تا به اتاق نشيمن بيايد.

چون خواهر عبدالله ميترسيد كه وي را لت و كوب نكند گفت: " خيرس چيزي نگويش. "

زمانی که حمیرای بدبخت به خانه داخل شد شوهرش خطابش كرد: " بیا دختر خان چرا گريان مي كني؟ "

دخترک گفت: " گريان نكديم "

یکدفعه مادرش درميان سخنان ايشان درامده وگفت: " بچي مره خو بيادرت كشت حالي گريان هم تو ميكني خدا جزاي شما ظالما ره بته. "

دخترک گفت: " خاله جان مه چی کدیم هر کار که شده مه خو گناه نداشتم."

تا چنين گفت كه مادرش عبدالله را طعنه زده وگفت: "‌ ديدي چقدر زبان باز اس برو اصلايش كو"

همان بود كه عبدالله از جای خود بلند شد و از اتاق خارج شد، ابتداء چوبي را از تنورخانه برداشته و دوباره به اتاق داخل شد و خود را به حميرا رساند. درحالیکه تمام خانواده وي را دشنام می داد با همان چوب تري كه با خود برداشته بود به زدن اين دختر شروع كرد. چنان وي را لت كرد كه تمام بدن وي به رنگ كبود مبدل شده بود و درنهايت شب هنگام وي را روي حويلي تا صبح جزائي ايستاد كرد.

از آنروز يكسال سپری شد ولي ظلم خانواده عبدالله در برابر اين دختر بيشترشده ميرفت. درين مدت نه دخترك را خانه پدرش گذاشتند كه برود ونه اعضاي فاميل وي را اجازه ميدادند كه به خانه ايشان بيايند، زمانيكه غذا را ميپخت مادر عبدالله در ميان ديگ دست مي زد و زمانيكه عبدالله به خانه بازگشت مينمود برايش مي گفت كه ببين درميان ديگ خانمت پشك دست و پا زده و در نهايت امر دخترك شكنجه مي گرديد...

يكي از روزها طبق معمول حميرا ميخواست تا خمير را به نانوائي ببرد كه خوشويش در مقابلش ايستاد و گفت:" او دختر كجا ميري؟ "

" هيچ نانه به نانبائي ميبرم"

" باش كه خُسرت رفته تا مردم قريه ره از كارنامه هايت خبر كنه و فيصله شوه..."

رنگ دخترك پريد و با وارخطائي پرسيد: " كدام كارنامه؟ باز چ..چي شده؟ "

درهمين گفتگو بودند كه عبدالله به حويلي داخل شد و به مادر خود گفت: " اينه مادر كُلگي قريه خبر شده و آغاي اي دخترام خبر كديم كه به جرگه بيايه ؟ "

حميرا كه چنين شنيد نزد عبدالله رفته و پرسيد: "چه گپ اس عبدالله ؟ چه شده؟"

عبدالله به مادر خود گفت: " باش ننه آخرين دفعه هم دل خوده سرش يخ كنم " و به سوي دخترك دويد و لگد محكمي به پشت دخترك زد، دخترك به زمين غلطيد و درحاليكه كمرخود را محكم گرفته بود و رنگش كاملاً زرد شده بود دوباره از زمين بلند شد. عبدالله دقايقي بعد از خانه خارج شد و به جرگه رفت."

چند لحظه بعد مادر عبدالله نزد حميرا آمده و گفت:" هله دختر ديگه چادري ته بپوش كه به جرگه ميريم"

دخترك فهميده بود كه كدام دام بزرگي را به وي نشانده اند و اين خطرناكترين دسيسۀ است كه عليه وي ساخته شده است، خاموش با خوشوي خود از خانه برآمد. زماني كه به ميدان جرگه رسيدند، ديد كه خُسرش با صداي بلند مشاجره مي نمايد و پدر خود را هم ديد كه سرش به زمين خم شده و گريه مي كند.

دخترك را كه ديدند به عجله وي را به صحنه بردند وخُسر دختر به بزرگ محل گفت: " خان صاحب حالي از زبان خود دختر بشنو كه همراي نانواي روابط نا مشروع داشت. دخترك كه اين سخن را شنيد از حال رفت.

وقتي به هوش آمد ديد كه خواهر عبدالله بالاي سرش ايستاده و گريه ميكند؛ همين كه وي  را ديد با عجله از جاي خود نيمه بلند شد و پرسيد: " آغايم كجاس؟ " و به گريه كردن شروع كرد.

خواهر عبدالله كه يگانه نيكي خواه وي درين خانه بود گفت: " حالي توره دوباره ميبرن و نانباي ره هم ميارن تا اقرار كنه، مي فامي نانواي ره هم پيسه دادن تا شاهدي بته."

حميرا كه چنين شنيد ديگربا خود مطمئين شده بود كه تمام عزت و آبروي پدر و برادران به زمين ريخته واز طرف ديگراز زنده گي هم كاملا خسته شده بود. ديگرهيچ چاره و مقصدی برای زنده گی كردن دريافت نکرد؛ از اتاق خارج شد و خود را به آشپزخانه رساند. ابتداء دروازه را عقب خود بست و بعداً اينطرف و آنطرف را نگاه گرد و دريك گوشه بيرل تيل را ديد. دخترک از آن بيرل مقداري تیل را بالای خود پاشيد و با تيل يكسان شد. با بسیار مایوسیت در حاليكه دلش ميخواست زنده گي نمايد گوگرد را از بالاي ميز برداشت و پلته زد، درجرقه هاي اول گوگرد آتش نگرفت ولي در جرقه دوم آتش روشن شد و دخترك پلته را به خود نزديك كرد. آتش به طور ناگهاني شعله ور شد و تمام بدن وي را آتش گرفت. خواهر عبدالله با عجله از خانه برآمده و همسايه ها را خبر كرد. چند لحظه بعد همسایه ها آمدند تا وي را نجات دهند ولی چون دروازه آشپزخانه از داخل قفل شده بود كسي داخل رفته نتوانست. وقتي كه در را شكستند تمام بدن دختر سوخته بود و در آخرين لحظات زنده گي خود قرار داشت...

با عجله وي را به شفاخانه انتقال دادند، ولي حميرا بالاي ميز داكتر آخرين نفس را كشيد و جان شيرين را به حق سپرد. شوهرش كه از قضيه آگاه شد ناگهان حس پشيماني وجدان وي را از خواب بيدار نمود، با وارخطائي و بد بيني نسبت به خود به شفاخانه حركت كرد. لحظاتي بعد درحاليكه همه به شمول عبدالله عقب در شفاخانه منتظر بودند كه داكتر از اتاق شعبه عاجل خارج شد و با گفتن اين كلمه كه " متاسفانه مريض شما نجات نيافت " همه را از مرگ حميرا مطمئين ساخت. تازه ميخواستند كه از شفاخانه خارج شوند و عبدالله هم چيزي هاي در فكر داشت كه افراد پوليس به محل آمدند. آنها مستقيماً به طرف عبدالله آمدند، دست هاي وي را بستند و وي را با خود از شفاخانه خارج كردند.

 

عبدالسليم امين

زمستان سال 1388، كابل اففانستان

-   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط عبدالسلیم  | 

مرد هیروئینی

دروازه حویلی بازشد ویک مرد قد بلند با اندام لاغر که پیراهن و تنبان سیاه و واسکت راهدارخاکی به تن داشت ازآن خارج گردید. اومستقیماً بطرف حیدرآمد، هنگامیکه به حیدرنزدیک شد با بسیار وارخطائی گفت: " مَرَه پیسِِي ته بتهِ و ازینجه زود بروکه اگه نفرای حوزه ماره ببینن هردوی ما ده غم میریم!"

حیدردست خود را بطرف این مرد که ریش ماش و برنج و چهره نسبتاً سیاه داشت دراز کرد وگفت: " مره بتهِ، چقه اس؟ "

مرد با خشم گفت: "  چقه لوده استی! به اندازه پیسیت اس، چقه باشه دگه؟ " حیدرکه به حرف های پُِِوچ این شخص عادت کرده بود چیزی نگفت و سر خود را پائین انداخت.

این مرد پس از دادن هیروئین به حیدر با عجله دوباره به سوی خانۀ خود حرکت کرد، چند قدم که پیشرفت به عقب نگاه کرده و با همان لهجه بازاری صدا زد: " هله برو، ایستاد نَشو دیگه! " حیدرهم پُوری هیروئین را در مشت خود محکم گرفته و از آنجا دور شد.

آنروزهوا بسیار سرد بود، آب های گندیده کنارجاده را که حیدردرامتداد آن حرکت میکرد یخ زده بود و هیچ کس درکوچه و بازار دیده نمی شد. حیدرنمی دانست که به کجا برود و از خود میپرسید: " حالی ده ای خُنک کُجا برم؟... ده کُجا ای سَبیل مانده ره بکشم!؟ " می ترسید که مبادا کسی وی را ببیند و کدام بلای بر سرش آید.

بلاخره تصمیم گرفت به قبرستانی برود که چند باردیگرهم رفته بود. در حالیکه برف بسیارشدید می بارید و هوا هر لحظه تاریک و تاریکترمیشد، بطرف قبرستان حرکت کرد.

زمانیکه به آنجا رسید زیرآهن پوش یک قبرنشست. پُوری کوچک پلاستیکی را که دهن آن با تار باریکی بسته شده بود بازکرد، درحالیکه دست های سیاه و دود زده اش میلرزید پُودرسفید رنگی را از داخل این پُوریگگ روی زَروَرقی که از قطی سِگرت بازمانده بود ریختاند.

ازخود میپرسید:" چی کدم گوگرده، چی شد؟ " گوگرد را به بسیارمشکل ازجیب خود یافت. پلتۀ از داخل آن گرفت و به قطی گوگرد زد، پلته گوگرد پس از چند جَرَقه آتش گرفت. وی پلته گوگرد را زیر زَروَرق که بالای آن پُُودر را ریخته بود گرفت؛ این پودرپس از چند لحظه به مایع سیاه رنگی تبدیل گردید و دودی غلیظی از آن بالا شد. حیدر یک قسمت کاغذی را که لور نموده بود دردهن و قسمت دیگر آنرا درمقابل این دود گرفت، او تمام دود ها را کش کش کنان به دهن خود فرو برد.

پس از ختم شدن مایع سیاهرنگ روی کاغذ، حیدردوباره قدیفهِ کهنۀ خود را به دورخود پیچانده و به طرف خانه حرکت کرد. درراه با خود میگفت:" ای دفعه ره هم خو ساعته فروختم، دفعی دیگه چُطوکُنم؟ " پشیمان بود ولی راه گریز ازین گودال برویش بسته شده بود.

زمانیکه به خانه رسید و داخل دهلیز شد مادرش که دراتاق نشسته بود ازپسرکوچک خود پرسید: " فردین بچیم ببی که ده دالیزکی اس؟"

"هیچ او دیگه اس"

مادرحیدرزیرزبان ناله را شروع کرد: " خدا یا! یا جان ای بچه ره بیگی یا ماره تباه کُو!! " خواهر جوان حیدر که صدای مادر خود را شنید به اتاق داخل شد و گفت: " آرام باش خیرس چیزی که ده نصیب ماس... بجای ازیکه شفاخانه بُبریمش مِسکینه بد و رد میگیم! "

" نی سعی کو دخترم، ای بچه خو به ما نه عزت ماند و نه آبرو، از چی شفاخانه ببریمش!؟ یک روپیه نداریم..." درحالیکه چشمانش را اشک گرفته بود گفت: " خدایا جزای کدام گناه ره به مه میتی؟ "

درهمین بگو ومگو بودند که حیدرداخل اتاق شد، سلام داد اما کس علیک نگفت. از خواهر خود زرمینه پرسید: " سیمین کجاس؟ " و با آواز بلند صدا زد: سیمین؟ سیمین کجاستی؟ "

زرمینه با عصابانیت جواب داد: " مه خبرندارم، مه چی خبر زن توس از مه خو نیس که پرسان می کنی"

مادرش نیز از زرمینه طرفداری نموده و گفت: " چی غال مَغاله انداختی، خوده خو تباه کدی اوزنام گریختاندی، اونه خاني بابي خود رفته و دیگه نمیایه! "

با شنیدن این حرف دست و پای حیدر سُستی کرد، برای وی چیز دیگری وجود نداشت که به آن دل ببندد. همه هستی و دارائی را در راه کشیدن هیروئین از دست داده بود، بلاخره خانمش هم از نزد وی فرار کرد.

عاجل از خانه بیرون شد تا به خانه پدر سیمین برود و ماجراء را بپرسد، با رنگ زرد و پای پیاده خود را به خانه پدر سیمین رساند. زمانی که به آنجا رسید دید که خانمش در خانه پدر نشسته است. از خانم خود پرسید: " چرا خانه نمیری؟ مه آمدیم که توره خانه ببرم. " خانمش جواب داد: " مه دیگه کتهِ تو زنده گی کده نمی تانم... برو باز ده محکمه می بینیم "

حیدر بسیار احساس شرمنده گی و حقارت می کرد، تا چیزی بگوید که پدر سیمین وی را اِخطار داد و از خانه خارجش کرد، خانمش با چشمان پر از اشک خاموشانه صحنه را تماشاء میکرد.

هفتۀ بعد دعوی ایشان درمحکمه رسمیت یافت و در نهایت خانمش طلاق خود را گرفت وبرای همیشه وی را ترکرد. حیدر بعد از آن کاملا نامید شده بود؛ درخانه کسی با وی رفتارخوب نمیکرد و به آسانی کسی جوابش را نمی داد. در نهایت مادرش هم وی را از خانه کشید و از حق پسر بودن نیز محرومش ساخت.

یک ماه ازین حادثه گذشت، زنده گی حیدر نیز روز بروز در قهقرای بدبختی غرق می شد. او توانائی کار کردن را از دست داده بود و لحظه به لحظه پژمرده میشد. بلاخره مجبور شد دست به خس دزدی ها بزند و از طرف دیگر نمی توانست این نشه را رها کند، درصورت نرسیدن هیرئین احساس کسالت می کرد و درد تمام بدنش را فرا می گرفت.

یک روز بعد از آنکه همه دروازه های امید برویش بسته شده بودند ناچار بسوی خانه همان پودر فروش روان شد. دروازه وی را با سنگ کوچکی تَک تَک زد، بعد از چند لحظه خود این مرد در را باز کرد. زمانیکه وی را دید پرسید: " چی گپ اس  حیدر خان؟ "

حیدر با صدای لرزان به وی گفت: " لالا نادراگه امروز برم دواه قرض بتی میخری مره والله؟ "  یکدفعه نادر با کنایه گفت: " برو بیادر ایلای ما بِتهِ، ایخو کدام کچالو فروشی نیس که قرض داده شوه! " هر چه به وی التماس کرد ولی این سنگدل برایش پودر نداد.

ناچار به طرف آخرین چاره حرکت کرد؛ به دوکانی داخل شد و چند لحظه درداخل دوکان ایستاد نمی دانست چه بگوید و چی را بیع کند. دوکاندار ظاهر حیدر را که دید صدایش کرد: " چی کار داری بیادر؟ "

نمی دانست چه بگوید و با خوش رفتاری پرسید: " ده ده دووکانت ... ده دوکانت دستکش داری؟ "

 " نی بیادر، برو دیگه بان که سودای خوده کنیم.."

حیدر به سخنان دوکاندار توجه نکرد و از آنجا خارج نشد، چند لحظه بعد مشتریان دیگری نیز به دوکان داخل شدند و بیروبار بالای دوکاندار بیشتر شد. حیدر دید که دوکاندار در معامله با مشتریان مصروف است  آهست آهسته رادیوی را دزدید و فکر کرد کسی وی را ندیده است. میخواست از دوکان خارج شود که یکی از مشتریان ازبند دستش محکم گرفت و صدا زد: " کجا میبری بیادر رادیو ره؟ " حیدر که رنگ خود را کاملا باخته بود پرسید: " کدام رادیو ره ؟ "

میخواست فرار نماید که صاحب دوکان را خبرکردند، دوکاندار با عجله بطرف وی دوید وبالای حیدر حمله کرد. همه بالای وی حَشَر را شروع کردند، مشت و لگد های محکمی به سر و صورت وی می کوبیدند. دوکاندار فریاد می زد: " اولاد سگ، پودری حالی نشانت میتم! چطو جرئت کدی که مال مره دوزی کنی؟ " همان لحظه پولیس را نیزخبر کردند.

زمانی که پولیس به صحنه آمد و دید، بعد از چند لحظه سکوت گفت: " ای مظلومه کی لت کده؟ " با خود آهی کشید و ادامه داد: خدا خاني ای پودرفروشا ره خراب کُنه که اولاد ای وَطنه به ای حالت میرسانن! " بعداً از مرد دوکاندار خواست که وی را ببخشد. دوکاندار هم بیش از آن چیزی گفته نتوانست و وی را رها کردند.

حیدر درهمان زمستان پشت پودرسرگردان می گشت ولی موفق نگردید. بسیار خسته شده بود، هیچ شیمه برایش نمانده بود و دیگر نمی توانست تلاش نماید. در حالیکه برف بسیار به شدت روی زمین برخورد می کرد، با بدن ناتوان زیر کپه یک دوکان که سال ها بسته بود رفت تا شب را همانجا سپری نماید.

شب در حالیکه در زیر آن کپه مثل برگ میلرزید یک بار تمام ماجرای آغشته شدن به این مرض یادش را مصروف خود ساخت. درست دوسال قبل وقتیکه از بیکاری رنج میبرد و در خانه هم اوقات وی با خانمش روز بروز تلخ و تلختر می شد. جمال دوست مکتب خود را در راه زمانی که به طرف خانه میرفت دید. بعد از احوال پرسی وی از حیدر پرسید: "خو بگو که چه کارمیکنی؟ "

" هیچ بچیش، والله چهار ماه میشه که بیکار استم، ده خانه هم چندان روزگاری ندارم. "

جمال در پاسخ گفت: " هی هی .. بچیش به پدر بیکاری نالت! همی پیسه و کار که داشتی کُله گی از توس، اگه نی کسی یک رُپه ارزش نمیتیت. "

بعد از چند لحظه صحبت حیدر میخواست با وی خدا حافظی کند که جمال پرسید: "خو بچیم بعد از چند سال یک دیگه ره دیدیم، شَو چی کار داری بیا خانه رفقایمام میاین توام بیا، ساعتت تیر میشه. "

حیدر در جواب گفت : " زنده باشی بچیش، خانه آباد! میرم که ده خانه نگفتیم. "

" بیا بچیم که یک ساعت رنجِت گل شَوه و یک چیزام برت دارم." حیدرهر چه اصرار کرد ولی دوستش نپذیرفت، بلاخره مجبور شد که شب خانۀ وی برود.

وی آنشب را به خانۀ جمال رفت، دوستان دیگر جمال هم درآنجا موجود بودند. درهمین راز دل ها بودند که جمال از جیب خود یک پوریگگ را کشید و گفت: بچیس ما خو رنج خوده کتهِ همی از یاد میبریم.."

درجریان کشیدن پودربه حیدر نیز تعارف کرد، حیدر پرسید: " ای چیس؟ "

دوستش جواب داد: " بیگی بزن و پرسان نکو تک و پَتره میشی، غَم مَم هیچ چیزی ره نمی فامی.."

حیدر چون واقعا خسته شده بود و از طرف دیگراز بیکاری هم رنج میبرد، بدون اینکه فکری بکند چند دودی را در حالیکه صدای سرفه اش آرامش اتاق را برهم می زد، کش کرد. بعد از آن وی با کشیدن آن راحت احساس میکرد و روزی شد که اگر آنرا نمی کشید احساس درد می کرد.

در همین افکار و احساس ندامت فرو رفته بود که تب عجیبی وی را فرا گرفت، گلویش بند میشد؛ تو گوئی خنجری درسینه اش فرو میرود! آهسته آهسته توان تحمل درد را هم از دست داد. ناگهان سینه اش تنگ شد و در گِل و لای به دست پا زدن شروع کرد... بعد از چند لحظه چشماهایش درهمان نیمۀ شب زمستان برای همیشه بسته شدند.

صبح بعد از طلوع آفتاب دوکاندارهمسایه هنگام بازکردن دوکان خویش جسدی را دید و با عجله پولیس را خبر کرد. مردم تجمع کردند و بین مردم گنگسه ها شروع شد... هر کس  که نزدیک می آمد میپرسید: چی گپ اس بیادر؟ در جواب میگفتند: هیچ یک پودری مُرده، ده ای خنک شَویخ زدیش و شخ مانده!

 

عبدالسلیم امین

5 جدی 1388، مزار شریف افغانستان

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط عبدالسلیم  | 

چهره مهاجرت(داستان واقعی یک پسر افغان)

صدای باز شدن پنجره راهرو عمومی، زندانیان اففان را از خواب بیدار نمود و پس از آن لحظه مأیوسیت برهمه زندان مسلط گردید. هارون که شب هیچ نخوابیده بود به خوبی میدانست که این بار دروازه زندان به منظور بردن وی باز شده و دیگر برای اعدامش چیزی باقی نمانده است.

افسر زندان بعد از داخل شدن به اتاق، مستقیما بطرف هارون آمد و با لحن خشن گفت: " هی افغانی پدر سوخته برخیز با من بیا، نوبت از توست." همه مهاجرین زندانی با یأس و نامیدی به حال وی میگرسیتند ولی هارون از کرده خود پیشیمان نبود و با افسر محبس بطرف جای که باید اعدام میشد حرکت کرد.

در راه به یادش آمد که چگونه فقر وی را به این سرنوشت کشاند، هنوز یازده سال داشت که پدر خویش را در اثر اثابت راکت از دست داد و پس از آن مجبور شد که در بازار بوت ها را  پالش نماید و چند روپیه را که با بسیار نق و فق بدست می آورد به مادر خود بدهد تا گرسنه نمانند. او از آن تاریخ به بعد مکتب نرفت و با درس خواندن بیگانه شد...

چهار سال به همین منوال سپری شد ولی هیچ تغیرمثبتی درزنده گی ایشان رونما نگردید، بلاخره یک روز بعد از آنکه میخواست از بازار مزدورکاران دست خالی به خانه برگردد که صدای آشنای درگوشهایش طنین داد: "هارون! هارون! او بچه ایستاده شو!" زمانی که هارون به عقب نگاه کرد دید که دوست پدرش معلم ظفرخان وی را صدا میزند.

بعد از احوال پرسی معلم ظفر به وی گفت: " بچیم، دینه روز مه شفیقه کته قاچاقبر به ایران رایی کدم، اگه تو ایران میری که ده باری توهم کتش گپ بزنم؟ ای قاچاقبر به ضمانت میبره، پیسه ره هم که خوب آدمه رساند باز به قصط میگیره، چطو؟ میری؟"

هارون که نمی دانست چی بگوید به معلم ظفر با بسیارعاجزی گفت: " کاکا توخو خوب میفامی که ببویم تنهاس، غیر مه کس دیگه ره نداره، میگن که ده اونجه کار زیاد اس مگم مه بیخی رای مه گم کدیم نمی فهمم چی کنم، از طرف دیگه مه تا حال هیچ جای دیگی غیر از وطن خود ما نرفتیم..."

یک دفعه معلم ظفر در سخنان هارون درآمده و گفت: " برو بچیم کارکو و زنده گی تانه تغیر بته! باش مه کته مادرت هم گپ میزنم." اگرچه هارون بسیار کوچک از آن بود که به یک کشور خارجی سفر کند ولی واقعا ازین زنده گی خسته شده بود. با خود فکر کرد که اگر به خارج برود شاید که یک چیزٍ کمائی نماید و ازین بدبختی نجات یابند. وی بعد از چند لحظه سکوت آهی کشیده و به معلم ظفر خطاب کرد: "خی باش مه ده خانه گپ بزنم باز برت احوال میتم"

هارون آنروز با این مرد خدا حافظی کرد و بطرف خانه روان شد، زمانی که به خانه رسید دید که فشار مغزی مادر پیچه سپیدش باز بلند رفته و در دهلیز ضعف نموده است، هله پته کرده یک کمی آب آورد و به روی مادرخود زد، این عمل را چندین بار تکرار کرد و با دستان خود که در اثر کار های شاقه ترکیده بودند دست و پای مادر خود را مساژ داد. بعد از چند لحظه مادرش چشمان خود را که به اثر درد پِخِلک گرفته بود باز کرد و پسر خود را بالای سر خود یافت.

وی مادر خود را خطاب کرد: " نگفتمت که چرت نزن، هر روز تو استی و تشویش! دیگه کار نداری! درحالی که فِق، فِق کنان گریه میکرد و اشک از چشمانش قَطره قَطره بالای پیراهن چرکینش می چکید به مادر خود گفت: "بُبو اگه تو ره خدا نَکده چیزی شَوه باز مه چی خات کدم؟!"

مادرش در حالیکه به لبان ترکیده و دستان آبله شده هارون نگاه میکرد گفت: بچیم یک روز کُلهِ ما میریم، چاره نداریم، اِی مریضی خو یک بهانه اس."

آنروز سپری شد و صحت مادر هارون هم با گذشت زمان آهسته آهسته بهبود یافت، دو هفته بعد هارون دید که مادرش یک کمی صحت یاب شده است به او از رفتن به ایران و سخنان ظفر خان حکایت نموده وگفت:" بُبو مه چند روز پیش معلم ظفره دیدم، او بچی خوده ایران رایی کده، مه هم میرم! "

یک بار مادرش با عجله گفت: نی بچیم ایران چی میکنی که میری، مه نمی مانمت..." بلاخره هارون مادر خود را رضاء ساخت، چند روپیه هم از معلم ظفر قرض گرفت و قرار شد که با قاچاقبر به سوی دیار بیگانه حرکت کند.

فردای آنروز به قصد ایران با قاچاقبر از خانه خارج شد، در میان راه یک مرد با خانم و دختر جوان خود نیز به موتر آنها سوارشد، ناگهان هارون متوجه شد که این دختر آنقدر مقبول است که حتی در تمام عمر خود چنین کسی را ندیده است. چشمان سُرمه شده این دخترک رنگ آبی داشت و مو های سیاهش به چهره عاجز وی جذابیت خاصی بخشیده بود، هارون در تمام راه او را از زیر چشم نگاه میکرد...

در یک قسمت راه موتر در پهلوی یک نهری که آب بسیار سرد داشت ایستاد، همه به سوی آب رفتند تا از آن ستفاده نمایند. دخترک هم نزدیک آب رفت تا دست و روی خود را تازه نماید، زمانی که خود را بطرف آب خم کرد ناگهان چادرش از سرش افتیده و آبش برد. یکدفعه هارون بی خود در آب داخل شد و چادر دختر را از آب برداشت و دوباره برایش داد.

این همان لحظه بود که تبسم شیرینی گونه های سپید دخترک را فرو برد و با بسیار لطافت گفت: "تشکر بسیار زیاد! به خاطر مه کالایتانه هم تر کدین."

هارون که کاملا تحت تاثیر دخترک رفته بود جواب داد: "خیر اَس فرق نمی کُنه" و با خنده گفت: خوب شد که مه آمدم اگه نی کتهِ سر لُچ مثل خارجیا میرفتی"

دخترک درحالی که مو های سیاه و القاسی خود را زیر چادرش پنهان می نمود باخود زیر لب گفت:" بچی ساده... گپای احمقانه ولی دوست داشتنی!"

هارون پرسید: "چی گفتی؟ "

" چیزی نگُفتیم "  وبعداً به طرف هارون خنده نموده و گفت: "خوب بریم که حالی موتر حرکت نکُنه "

هر دو به طرف موتر حرکت کردند، به هارون یک احساس خاصی رخ داده بود،  تمام غم ها را برای یک لحظه فراموش کرده بود، نمی دانست کجا میرود و دعا میکرد که این سفر طولانی شود. پس از آن هر دو در داخل موتر زمانی که دریور گپ های خنده آور می زد به یک دیگر نگاه میکردند و بعد مخفیانه می خندیدند که در هر خنده ایشان مفهومی خاصی از اظهار علاقمندی نسبت به یکدیگر نهفته بود.

بعد از سپری شدن قمست اعظم راه قاچاقبر به آنان گفت: "حالی دیگه کار مه خلاص اس، یک نفر دیگه که ایرانی اس شما ره میبره صحیح و سلامت به مقصد میراسانه." و گفت که او دیگر نمی تواند آنها را همراهی نماید. بلاخره مجبور شدند که در مرز میان دو کشور که یک دشت بسیار سوزان و طویل بود از موتر پائین شوند و قسمت از راه را پیاده بروند.

تازه از موتر پائین شده بودند که یک موتر سفید از دور نمایان شد، زمانی که به آنها نزدیک شد یک نفر از داخل موتر اشاره نموده و صدا زد: " هی افغانی ها بیایید! داخل اتومبیل شوید." درهمین حال بود که یک موتر پولیس هم پیدا شد و هر کسی را که میدید بالایش فیر مینمود، از یکطرف موتر قاچاقبران ایرانی بسیار سرعت داشت و از طرف دیگر پدر و مادر دخترک بسیار ضعیف بودند و نمی توانستند که به موتر در حالت رفتار بالا شوند.

هارون کوشش کرد که ابتداء پدر و مادر دخترک را به موتر بالا نماید، به این کار موفق هم گردید ولی نتوانست که دخترک را به موتر بالا نماید. موتر پولیس هم نزدیک و نزدیکتر میشد، قاچاقبران که پولیس را دیدند پا به فرار نهادند، موتر پولیس هم عقب آنها رفت. پدر و مادر دختر هر چه فریاد زدند که: "حُسنیه! دخترم ماند! هله دخترم! او مردم کمک کنین، خیرس موتره ایستاد کو!" ولی کسی صدایشان را نمی شنید...

هارون با این دخترک در حالی که گریه میکرد در همان دشت تنها ماند، درحقیقت گریه های دخترک برای هارون خوش آیند نبود، بلاخره نمی خواست که اشک در را چشمان دختر ببیند. او دیگر احساس میکرد که دخترک را قلباً دوست می دارد.

در طول راه که قسمت زیاد آنرا پیاده رفتند، هارون دخترک را در حالی که هردو بی حد مانده و فرسوده شده بودند، دل آسائی میداد. گاهی اسم وی را میپرسید و گاهی هم حکایت های ساده ای که به یاد داشت برایش قصه میکرد و میخواست دخترک را متیقن بسازد که مادر و پدر وی را حتماً پیدا می نماید.

دو روز را در راه سپری نمودند، در یک قسمت راه که رسیدند همان موتر پولیس به خدا معلوم که از کجا پیدا شد، هر دو را دستگیر کردند و آنها را به آنطرف مرز با خود انتقال دادند. همین بود که هر دو را به ماموریت سرحدی پولیس درآنطرف سرحد بردند، چند لحظه سپری شد که آمر این محل دَرَکش پیدا شد. این مرد هیکل بد و قد بلندی داشت، دهنش در میان بروت هایش پنهان شده بود، در حالی که همان شب شراب هم نوشیده بود داخل شد و پشت میز خود نشست.

وقتی اطلاع یافت که چنین یک پسر و دختری را به دام انداخته اند با عجله از جایش برخاست و به جایکه هارون و حُسنیه نشسته بودند رفت و با آوازغور خود صدا کرد:" بَه بَه! چه دختر خوشکُلی!" و بعد به یکی از مامورین خود خطاب کرد: "آغا این شَبپَره رو از کجا دریافتی؟"

وی بعد از گرفتن جواب خود از مامور مستقیماً به طرف دخترک رفت و نزدیک شد، خواست به بدنش دست بزند که هارون فریاد زدن را شروع کرد: " به دختر دست نزن، از خود ننگ و ناموس نداری؟" مرد که کاملا مانند یک هیولا به نظر میرسید گفت: "این پسربَچهِ چه میگهِ؟" و بالای افسر زیر دست خود امرکرد که اولت و را کوب بکنند، آنها هارون را چنان شکنجه کردند که حتی هارون نمی توانست بدرستی راه برود، ولی به هر صورتش باید دخترک را کمک میکرد.

دختر هر چه فریاد و ناله کرد که رهایش کنند ولی این کشور بیگانه بود کسی صدایش را نمی شنید. با ناله و زاری میگفت: "شما را به خدا قَسم مَه ره غَرض نگیرین، روی قرآنه  ببنین،" ولی مرد هیچ رحمی نداشت و دخترک معصوم را مورد حمله قرار داد.

مرد تازه لباس های دختر را پاره کرده بود که هارون دستان خود را باز نموده و خود را به صحنه رساند. او با این مرد لَئیم درگیر شد، مرد قوی هیکل هارون را که به سبب شکنجه ها چیزی در بدنش نمانده بود بسیار لت کرد، دهن و بینی وی با خون یکسان شده بود. زمانی که هارون در جای خود افتید مرد باز به طرف دختر رفت تا بالایش هوس رانی نماید که بدست هارون سلاح یکی ازین لعنتی ها افتید. با صدای بلند گفت: از دختر دور شُو، اگه نی!"

مرد با تمسخُر گفت: " پسر کُوچُلو! ورنه چهِ خواهی کرد؟ بیا ببین که من با این دختر افغانی چه میکنم و باز درافغانستان به دیگران قصه کن... اگر قدرت هم داری دستم رُو نگهدار."

تا عمل تجاوز را شروع کند که ناگهان دست هارون بالای ماشه سلاح خود بخود فشرده شد و دو مرمی پی در پی بطرف مرد گنده شلیک شد، مرمی ها مستقیما به سر این فرد اثابت کردند و مرد با زمین یکسان شد.

افسران دیگر آمدند و عاجل سلاح را از دست هارون گرفتند، درحال که با میله های سلاح به سروصورت هارون می کوبیدند، دوباره دست و پایش را بستند و به اتاق که دیگر افغانها به عناوین مختلف زندانی شده بودند، انتقال دادند.

غرق همین سرگذشت بود که افسر سیاه چهره ای که او را از جایش بلند نموده بود سر وصورت وی را با یک خریطه تاریک پوشاند و درجای که باید آویخته میشد ایستادش نمود، بعد از چند لحظه هارون در حالی که چشمانش کاملا چیزی را نمی دید صدای را شنید که گفت: "شلیک"، پس از فیر شدن مرمی ها توسط چند تن از افسران به سوی هارون، وی به زمین غلطید و دست و پایش با خاک یکسان گردید...

بعداً آشکار گردید که افسران موجود درهمان حوزه حُسنیه زیبا و بی گناه را پس از تجاوز مکرر به قتل رسانیده بودند. از طرف دیگر مادر و پدر دختر بعد از سرگردانی زیاد موفق نگردیدند که دختر شان را دریابند، مادر دختر عصاب خود را از دست داده بود. اینجا در وطن مادر هارون بعد از اطلاع یافتن از موضوع سکته مغزی نمود... وهارون هم دیگر درین دنیا نبود و قربانی مهاجرت شده بود.

 

عبدالسلیم امین

۱ قوس ۱۳۸۸، کابل افغانستان

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9:19 قبل از ظهر  توسط عبدالسلیم  | 

سرنوشت

یک روز قبل از محفل عروسی قباد در حالیکه دست هایش به پشت قلاب شده بود در صحن حویلی قدم میزد و با خود زیر دندان سخنانی می جوید: " میبینمش... حتما میبینمش... اُف...خداکنه که بیایه...و..!...ای.. ای دفه..."

این بار قلم زن هم خواسته بود تا یکی از پِشک های زندگی نعیم را به نفع وی رقم زند. زیرا کارت عروسی قباد را میوند برادر دوگانه اش که نواسه کاکای نعیم نیز بود دو روز قبل از آغاز محفل به خانه فیض محمد خان برده بود. اگر چه آنها با خانواده فیض محمد چندان رفت و آمد نداشتند ولی سیالی با آنها سبب شده بود که ایشان را فامیلی دعوت کنند.

نعیم مژده را چند بار در طفولیت دیده بود، پس از آن بسیاری اوقات تنها او بود و رویا هایش! این رویا ها چیزی دیگری نبودند به جزء از خاطرات مژده.

بلاخره انتظاربستره خود را بوقبند پیچ نموده وپا به کوچ کردن نهاد، صبح روز عروسی شفق داغ شد و ساعت دیواری اتاق نعیم هم تِک.. تِک.. تِک کنان خود را به هشت صبح نزدیک ساخت.

بعد از صرف چای صبح همه در خانه به آرایش چهره هایشان مصروف بودند که ادریس برادر کوچک نعیم و پس کرکی مادر از بیرون نفسک زنان به خانه آمده وصدا زد: " ببو! ببو!! هله...هله زود شویین که لالا نعیمم موتر ره آورده و میگه به هوتل نمیری؟؟ "

یک دفعه خواهر نعیم رو بطرف مادر خود کرده و گفت: " اونه ببو باز ای چرچرکت چی میگه، بگویش صبر کنه! مه خلاص نشدیم..."

مادرش گفت:" برو بچیم لالایته بگو که اینه آمدیم"

" خو ببو"                                                                 

همین بود که از خانه خارج شدند و به موتر سرویس که نعیم کرایه گرفته بود بالا شدند. فقط نیم ساعت را دربر گرفت تا اینکه به هوتل رسیدند، نعیم گفت: " ببو بیایین که تاء شویم دگه، به هوتل رسیدیم". 

همه از موتر پائین شدند و به هوتل که در دو طرف دریوزه آن پسران جوان به رسم پذیرائی ایستگاهی را تشکیل داده بودند و مردم را خوش آمد می گفتند داخل شدند.  همه قبلاً به هوتل آمده بودند، تمام میز ها تصرف شده بود فقط میز نزدیک هنرمند که صدای دول و دمب وی انسان را اذیت میکرد، خالی مانده بود.

بعد از پناه بردن به همان میز نعیم یک نفس عمیق کشید و نگاه گذرا به اطراف خود انداخت، در دقایق اول چیزخاصی را مشاهده نکرد. ولی چند لحظه بعد دفعتاً متوجه شد که یک دختر بسیار جذاب و زیبا با خانمی در کنج یک میز دور از همه نشسته و او را نگاه میکند.

زمانی که نعیم بطرفش دید تا بداند که کی است؟ دخترک احساس شرم کرده به طرف میز چشم دوخت و دستانش را با شمله های گلابی رنگ سرمیزی مصروف ساخت. این دختر همانند یک دزد بی تجربه دِل و نا دِل به طرف وی میخواست نگاه کند ولی شرمی قلبش را تهدید میکرد. درهمین اثنا بود که مادر قباد به میز ایشان آمده و گفت:" ثریا دخترم بخهِ بیا که همرای کسی تره معرفی کنم."

خواهر بزرگ نعیم که در حال بستن بند های بوت پسر خود بود پرسید:" کی اس خاله؟"

"اِقه سوال نکو دختر و کتهِ مه بیا که برِت نشان بتم!"

خواهر نعیم هم با شک و تردید همرای وی از جای خود برخاست و گفت: "پیش شو خاله که بریم"

مادر قباد مستقیما به طرف میز آنها رفت، چند لحظه بعد در حالی که نعیم به افکار گوناگون فرو رفته بود خواهرش به طرف وی  اشاره نمود تا بطرفش برود، زمانی که نزدیک خواهر خود رفت وی  به نعیم خطاب کرد: "نعیم جان پیش بیا اینجه"

"نعیم! او دیوانه! ای خاله نسرین اس، ده خُوردی شَو و روز ده خانی شان بودی! ...و یــام مژده کسی که درطفولیت همرای تو ساعت تیری میکد و تو آزارش میدادی .. "

بعداً روی خود را به طرف دختر بسیار زیبا و قشنگ نموده و گفت: "حال کلان شدی کلِ قصد هایته ازش بگی، همی وختش اس"، دخترک شرمید و سرش را پائین انداخت.

نعیم به طرف دختر نگاه کرد و گفت: "مره ببخش! اوُ طفولیت بود؛ آلهِ هر جزای که برم تعین کنی قبول دارم"، دخترک در حالی که سرش به طرف پائین خم شده بود، شرم گونه یک تسبم بسیار شگفت انگیز و خفیف درکنج لبشهایش هویدا شد.

درهمین هنگام  بود که مادرش گفت: "خُو اِی همو بیادر خوردت اس .. نام خدا چقدر کلان شده!" با تبسم مادرانه رو به نعیم نموده و خطابش کرد: " او بچه دخترم از دِست تو هیچ روز نداشت..." و پرسید: "چی کار میکنی بچیم؟"

تا نعیم جواب بدهد که خواهرش پیش پزی نموده و گفت: "خاله جان تازه از پوهنځی انجنیری فارغ شده... ده یک دفترام کار میکنه"

زن ابروانش را بالا انداخته و گفت:" آفرین بچیم ... نی ای از همو اول لایق بود..." نعیم در مقابل گفت : لطف تان  اس خاله جان! اگه اجازیتان باشه مه خی پس ده جایم میرم" نسرین گفت: "برو بچیم" به همین ترتیب وی دوباره به جای خود بازگشت نمود. چند ساعت بعد عروسی هم به پایان رسید و آنها دو باره به خانه برگشتند.

او از آن روز به بعد با کسی زیاد سخن نمی گفت، شب ها بسیار زود از همه به بستر خواب می رفت، در اتاق کوچک و تاریکی که تنها یک کلکینچه بطرف بیرون از حویلی داشت شب ها را بیدارپگاه می نمود. اغلب این شب ها چراغ اتاقش نیزخاموش بود.

چهره معصومانه، چشمان آبی و فرو رفتگی بسیار ظریف در زنخ مژده که به زیبائی وی بیشتر می افزود همیشه بر ذهن نعیم مانند تصویر نقاشی شده پیره میداد و خوابش را حرام میساخت...

دو ماه به همین منوال گذشت، بلاخره مادرش مجبور شد بپرسد که چرا وی روز به روز پژمرده می شود و بهارش به فنائی می گراید. یک روز مادرش درحالیکه نعیم غرق چرت زدن بود از وی پرسید: "بچیم چه گپ اس ، ده ای روزا پریشان استی رنگتام زرد شده و نان هم درست نمی خوری!! کدام گپ اس؟ مریض استی بچیم؟ ؟"

"نی ببو هیچ گپی نیس"

مادرش بسیار اصرار کرد ولی وی آن روز چیزی نگفت. سه روز بعد بار دیگر مادرش نزدش رفت و همان سوالات را تکرار کرد. این بار در نعیم توان تحمل و خفه کردن فریاد قلبش باقی نمانده بود، به مادر خود درحالی که گلویش پرمی شد در مورد مژده گفت.

"هی بچیم ری نزن مادرت زنده باشه شکر خدا هر چیز داریم! همرای آغایت گپ میزنم که برت خاس گاریش کنیم..." ولی نعیم متردد بود، هیچ تصور نمیکرد که آرامش نصیبش شود. قلبش گواهی شومی میداد!

پس از چند روز مادر وی به خانه ای فیض محمد خان برای طلبگاری  دخترش رفت، زمانی که این موضوع را با مادر مژده در میان گذاشت، مادر مژده گفت: "درست اس مه دخترمه قربانش می کنم...مه هیچ گپی ندارم"  ولی از سخنان وی طوری آشکار می شد  که حرف اخیر با پدر دختر است.

قرار این شد که نسرین با شوهر خود درین مورد صحبت کند و وی را راضی سازد، وقتی سخن به فیض محمد خان رسید وی خلاف توقوع لبخندی زده و گفت: "حال هرکس صلاحیت خوده  داره." چند لحظه بعد مژده را نزد خود خواسته و گفت: " دخترم چه نظر داری بچی خوب و لایق اس و مهم ای که بچی اهل و صالح اس ... تو چه میگی؟" مژده درحالی که چشمان پر آب و مقبولش به طور مرموزی میخندیدند، هیچ به زبان نیاورد و از اتاق به عجله خارج شد.

فیض محمد به خانم خود گفت: "اگه دخترم راضی شوه مه هیچ حرفی ندارم."  دو روز بعد درحالی که مژده سرش را بر زانوی مادر خود گذاشته بود، مادرش پرسید: "دخترم اگه کسی ده زنده گیت اس بگو، وگرنه ای بچه بسیار یک بچی خوب اس، دلت چیس بچیم؟"

مژده در حالی که میشرمید بعد از چند لحظه سکوت گفت: " مادر مه ده زنده گی مه هیچ مردی دیگری نیس هر قسم که دلتان اس مه قبول دارم."

به همین شکل شرینی مژده را مادر نعیم با خوشی زیاد به خانه خود برد. مراسم شیرینی خوری هم به پایان رسید...هله هله یک سال سپری شد، نعیم با مژده آنقدر انس گرفته بودکه هیچ شبی بدون صحبت تیلیفونی با وی خواب نمی کرد.

یک روز صبح زمانی که نعیم از خواب برخاست احساس کسالت می کرد و دلش نبود که آن روز به وظیفه برود، با همه ای این حال از خانه بیرون شد. در راه دلش برای مژده تنگ شده بود، تیلفون همرای خود را برداشته و برای وی زنگ زد.

 از آن طرف صدای ظریف مژده به گوش رسید:  " بلی! بلی نعیم! چی گپ اس که ده ای صبح زنگ زدی؟"

"بلی سلام"

"کجا استی نعیم؟"

"ده راه استم دفتر میرم... باش که پشتت دق شدیم گفتم برت زنگ بزنم، هیچ دلم نیس که امروز به کار برم یک کمی سردرد هم استم!"

 مژده خنده کنان گفت: " اووه  آفرین!  بچی پای گریز، خیر اس به دفتر برو یک سه ساعت باش باز پس بیا..."

"نی راس میگم امروز دلم هیچ نیس که دفتر برم ..."

"نی دفترته برو .. "

"دوستت دارم بسیار زیاد دوستت دارم... از طفولیت به ای طرف!!!"

"امروز تره چی شده که ا‌‌‌‌ِتو گپا ره می زنی؟!"

"میخایم برت بگویم که از خود کرده هم تر دوست دارم..."

یکبار گلوی مژده هم پر شده و گفت: "مام بسیار تره دوست دارم ...بیشتراز زندگیم"

 در همین صحبت ها بودند که  نعیم متوجه یک موترشد که به ا و نزدیک میشد..این موترمشکوک به نظر می رسید ولی نعیم مصروف خود بود و آنقدر توجه نکرد. 

دریک قسمت راه چراغ ترافیک رنگ خود را سرخ ساخت؛ همه موترها توقف نمودند و نعیم هم طبق معمول منتظر روشن شدن چراغ سبز شد که ناگهان انفجار مهیبی رخ داد و شخص انتحاری داخل موترمشکوک خود را انفجار داد. پارچه های چند موتر دور پیش به هوا مانند کاغد پرتاب شدند... نزدیک ترین شخص به این موتر نعیم بود.

مژده از آنطرف این صدا را شنید، ارتباط قطع شد او هر چه کوشش کرد که دوباره با نعیم رخ شود ولی موفق نگردید. سه ساعت بعد دفعتاً ادریس گریه کنان نزد مادر مژده آمده و گفت : خاله مادرم میگه که یک دفعه زود خانی ما بیا" مادر مژده هر چه پرسید که چه اتفاقی افتاده است ولی ادریس به سبب گریه نتوانست جوابش را بدهد. بعد از چند لحظه مژده دیگر فهمیده بود که نعیم او را درین دنیا تنها رها کرده است...

مراسم تدفین اجراء شد، همه به حال نعیم و بستگان وی افسوس می خوردند. درین میان مژده بعد از آگاه شدن خاموش بود، او یگانه کسی بود که هیچ اشک نریخت و هیچ عکس العملی از خود نشان نداد.

صبح روز بعد از واقعه همه بسیار جگر خون شب را بیدار سپری نموده بودند. یک ساعت گذشت ولی از مژده خبری نبود، مادرش صدا زد: "مژده بچیم بیا که همه سر قبر نعیم میرن.. اگه میری؟"

هیچ جوابی شنیده نشد، باز برای بار دوم و سوم صدا زد:"مژده ! ..مژده! کجا استی؟؟" خاموشی همه جا را فرا گرفته بود...وقتی به اتاقش رفت، دید که مژده بالاي تخت خوابش افتاده و بيدار نميشود، لحظاتي بعد با بيچاره گي دريافت كه  دخترش برای ابد خوابيده وديگر بيدار نميشود. داد و فرياد براه انداخت. وقتي همه اعضاي فاميل آمدند ديدند كه مژده تقریباً بیست تابلیت خواب آور را خورده و روحش به آسمان ها رفته تا در آنجا با روح نعيم يكجا شود.

عبدالسلیم امین

۲۸ میزان ۱۳۸۸، کابل اففانستان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط عبدالسلیم  | 

داستان واقعی: پرنیــــان اندوه

برخلاف گذشته ها که نهایتآ تا ساعت چهار بعد از ظهر حتمآ به خانه برگشت مینمود این نخستین باربود که  ما برای روز دوم بی صبرانه به در وردی حویلی که به دلیل کهنه  بودن و فرسوده شدن لخک ها از خود صدای دلخراش غنگ غنگ را برمیکشید گوش فرا داده و در انتظار نشسته بودیم. او چون از سخنان و کنایات اطرافیان خود که به یک عنعنه در میان مردم مخصوصآ قریه ای شان مبدل شده بود میهراسید، بنآ تلاش زیاد به خرج می داد که تا قبل ازغروب آفتاب خود را به خانه برساند.

یک بار یک کمی دیرتر به خانه رسیده بود خوشویش همانند یک مار با چشمان حلقه زده،  روی نازک و رنگ زرد ذخیره شده از مریضی سل در بدنش که با قد بلندش هیچ نوع همخوانی نداشت بالای سراین زن بیچاره می پیچید وطعنه می زد: " یک کمی شرم کو تا این وقت ده کوچه ها چی بلاء می طلبیدی؟ توره خو مادر چلویت همین قسم آمخیت داده مگم ما از خود سیال و شریک داریم آبرو و عزت ماره در زمین به خاک نمال دیروز هم زن قصاب به مه میگفت که  عروست مسکین هر روز کجا سر گردان رفت و آمد میکند؟ مادرم میگوید آفرینش چقدر حوصله داره".

شکیبای که رنج کشیدن را مانند خوردن غذا عادت کرده بود به جزء از این سخن که " مردم خو هر چیز می گویند! موتر پیدا نمی شد؛ اگر مجبور نباشم به خدا اگه پایمه از خانه بیرون بانم مه هم علاقه بیرون رفتن ره ندارم بجای منت کدن مه بچه ات را بگو که کار کند و از کشیدن هیروئین دست بردار شود" چیزی دیگری شنیده نشد.

خوشویش بی درنگ به جواب پرداخته و گفت: "خوو حالی اینقدر جرئت پیدا کدی که همرای مه پیچه سفید تو ومن می کنی، بد اخلاق! زبان باز! باش شوی بی غیرتت بیایه باز همرایت تو کار دارم...".

این تنها مشکلاتی نبودند که او با آن دست و پنجه نرم میکرد؛ آنها در یک قریه ای نسبـتآ کم نفوس و دور از مرکز ولسوالی در خانه های گلی گنبد شکل به میراث مانده از زندگی بدوی، کوچه های تنگ وتاریک زندگی میکردند. درین میان بعضی مردم هنوز هم ارزش واقعی مدرسه و مکتب را نمی فهمیدند و در تمام قریه فقط پسر مولوی نزد پدرش علوم دینی را فرا میگرفت و خان صاحب هم دو پسر و یک دختر ده ساله اش را برای فرا گرفتن دروس به مرکز ولسوالی که تقریبآ با مرکب در مدت سه روز به آنجا میرسیم، روانه میکرد. اگر چه وی بسیار مشتاق بود که یک مکتب در خود این قریه و یا درهمین نزدیکی ها ساخته شود، ولی سخنان او را کسی نمی شنید.

فضای این منطقه بسیار ذیق و ملوث با تصورات منفی بود. مخصوصا بچه های کوچه که تمام روز را از ملاء آذان تا خفتن در قسمت پیشبرآمد کوچه زیر پایه ای برق که در جریان جنگ های خانه به خانه رشته های آن کاملآ ازمیان رفته بود به گفته ای همسایه ها برج برق این منطقه توسط پسر قومندان ولی وطن دوست به فیر راکت سر شانه ای تخریب شده است؛ بخاطر نداشتن کار و وظیفه ایستاده و باهم به مشاجرات تو من می پرداختند. درین میان دوتن آنها عثمان و نجیب هر کدام حتی مدرک دانشگاه را سال ها قبل از شهر بدست آورده بودند ولی با آنهم همانند بچه های بی سواد کوچه بیکار شب و روز را درین قریه سپری می نمودند.

اینان کار دیگری نداشتند؛ هر کسی که از کوچه میگذشت درمورد او تبصره مینمودند مخصوصآ هنگامی که زنان به خانه های خود میرفتند بدون در نظر داشت اینکه کی است به اصطلاح خود شان پرزه می زدند تا لذت  ببرند. اینها یگانه دلایلی بودند که شکیبا زود به خانه می آمد تا از شر این ولگرد های کوچه رهائی یابد.

هفته ای قبل شکیبا یک خط را به من نشان داد و گفت که در راه زمانی که به طرف مرکز نظامی خارجی ها میرفت دریافت کرده است. با رنگ پریده و چندین لکه ای پروانه مانند خکستری رنگ که بیانگر حقایقی تلخی از زندگی گذشته ای او بود مرا دعوت به خواندن آن کرد. زمانی که من شروع به خواندن آن کردم در ابتداء یک کمی دست و پاچه شدم ولی بعدآ فکر کردم که شاید شوخی عثمان و یا نجیب باشد.

در جریان خواندن نامه بسیار مشتاق فهمیدن موضوع آن بود و با بسیار بی حوصلگی به من خطاب میکرد "هله زود باش برم بگو که چه نوشته شده است، جواد آزارم نده" ای کاش دست و پاچگی ام دوام میکرد! و ای کاش برایش هر آنچیزی که در نامه نوشته شده بود می گفتم، قصور از من بود...

عادت بسیار خوبی داشت با هر مشکلی که برخورد میکرد، بار بار با من در مورد آن صحبت مینمود؛ آن نامه را برای من هم نشان داد. نمی دانم این بار مرا چه شد که او را هیچ کمکی حتی یک نظر بازدارنه هم داده تنوانستم؟!

تجربه های تخلخ گذشته و تکرار نشدن روزهای که با آب و نان خشکی را که در نانوائی های دولتی به شکل بسیار بی رحمانه پخته می شد روزه ای خود را افطار می کرد او را وا می داشت که مانند مردان کار کند. من به یاد دارم که تا دیری در خانه ای خان صاحب کالا شوئی و خانه تکانی میکرد تا یک مبلغی را تصاحب نماید و اطفالش شب گرسنه به خواب نروند. در یادی از گذشته اش برای من حکایت کرده بود که هرقرص نان درست شبیه به برگ درختان تاک انگور بسیار سبک و نصواری رنگ بود. حتی اغلبآ می شنیدیم که خمیر گران نانوائی ها این خمیر را بعضی اوقات با پا های خود لگد مال می کردند تا آب با آرد مورد نظر درست مخلوط شود.

درمحیطی که زن ها حتی هیچ گونه ارزش اجتماعی نداشتند و هنوز هم زن به حمایت از ضرب المثل های قدیم جامعه ای پدر سلارانه چون: "زن ناقص عقل است" ، "زن چیست که کارش و ارزشش باشد"، " زن اگر تقاضای یک موضوع را کرد، تو طوری دیگری عمل کن" و بلاخره " اگر بینی زن نباشد...خود را میخورد" توهین و مورد تحقیر قرار می گرفتند؛ این زن همه مشکلات را قبول نموده و به کمپ خارجیان برای پاک نمودن اطاق های عساکر تن به مشکلات مانند سپری که درست در دست یک سرباز از جان وی تا حد مقاوم بودنش جلوی هر صدمه ای را گرفته و مانع برخورد تیر به بدن وی میگردد، میرفت و کار می کرد.

چندی قبل با او چون صحبت کردم بسیار پریشان به نظر می رسید و از چهره اش هویدا بود که ترس عجیبی او را فرا گرفته  است، چشمان حلقه زده اش در اثر بی خوابی و رنجش بیش از حد بعد از فوت شوهرش بیانگر یک واقعیت خطیر در حال اتفاق بود. او بعد از وفات صادق برای اطفال خود هم پدر بود وهم چیزی که باید باشد. بعضی اوقات چون با او راز دل میکردم از تقدیر خود می نالید ولی بعضآ هم قصور را بالای صادق می انداخت که در چنین یک زندگی غربت او را قرار داد. من می فهمیدم که صادق تمام پول را در قمار از دست داده بود؛ همه چیز را خانه، موتر،...وغیره؛ فقط یگانه چیزی که برای وی به میراث گذاشته بود چهار طفل شیر به شیر و بس! بیشترعلاقه داشت که مکتب برود و درس بخواند ولی درمحیط که او بزرگ شده بود هیچ کس اطفال خود به ویژه دختران را به مدرسه ارسال نمیکرد. پدرش چون صنف چهارم مکتب ابتدایه را نیمه رها کرده بود فقط یک شعار داشت: "من که پسر بودم مکتب خواندم چه گلی را به آب دادم که حالا تو شوق مکتب رفتن ره داری، دختران همسن تو حالا دارای هفت هشت اولاد هستند! دیگر نزد من نام مکتب ره به زبانت نیاوری ...". این گفته های وی کاملآ مسخره کننده بودند، با خود میگفتم دلش است که ازین چهار سال مکتب وزیر شود!!

غرق دریای فکرکردن درمورد شکیبا بودم که ناگهان به لحاظ گرمی هواء دستم را پشه ای خاکستری رنگی که انسان از گزیده شدن توسط آن بسیار به عذاب و ناراحت می شود وما از شوخی اسم یکی از قومندانان محل را که وی هم بسیار گل ها را در دنیای ظلم به آب داده بود بالای آن پشه گذاشته بودیم، دست راستم را گزید. وقتی میخواستم دستم را که خارش شدید و طاقت فرسای آنرا فرا گرفته بود مساژ دهم نا گهان متوجه ساعت دستی ام که ساخته ای پلاستیک و بسیار کهنه گاهی فعال و گاهی دیگرهم ویران بود شدم. زمانی که به ساعتم که عادتآ آنرا به دست راست خود میبستم نگاهی انداختم دیدم که دیگر بسیار دیرشده و آن روز با بسیار ناجوانمردی قریه را تسلیم ظلمت شب های تاریک زمستان کرده و خودش سراغ سرزمین خوش نصیب دیگر رفته بود تا آنجا را روشن نماید.

آن شب بسیار پر ظلمت و تاریک بود تو گوئی بالای قریه ای ما قهر است و می خواهد ما را جزای بدسگالان روز قیامت را بدهد. اطفال هم منتظر مادر بودند طفل کوچک وی که چهار سال عمر داشت وی را مادر خطاب نمیکرد بلکه اسمش را میگیرفت بسیار بی قراری میکرد. او از همان ساعت هفت تا دیری یک کلمه بر زبان صومعه میکرد که شکیبا کجاست چرا نیآمد؟ نزد من لحظه به لحظه می آمد و تقاضای وصلت مادرش را می کرد. من هم به بهانه ای این و آن اورا این طرف و آنطرف میخواستم مشفول کنم تا شود که فکر مادرش را از سرش بربایم و قضیه را معلومات کنم که از چه قرار است؟ تا اینکه وی را با چشمان پر اشک خواب شبانگاهی باخود ربود.

اطفال دیگرش که حتی نمی خواستند وقایع بد را تصور هم کنند یکدیگرخود را تسلی میدادند ویکی از آنها که نسبت به دیگران بزرگتر بود به خواهر کوچکش میگفت: "خوارکم آرام باش مادرم حتمآ پشت سودا رفته تا از راه خود پول خاله ذلیخا را که چند دفعه ما را پریشان کرد بدهد و باز بخیر خانه می آید". " دیگرش در همان لحظه به تآئید سخن برادر خود صدا کشید و گفت: " البته مادرم مه بسیار شله شده اند که نان را با آنها بخورد باز خانه برش گردانند". ولی این دل تسلی ها برای لحظه ای با آنها همدم بود،پس از آن لحظه ای معین دوباره مانند باد فناء می شد.

درهمان شب بعضی از دوستا را اطلاع داده بودیم ولی هیچ خبری از وی بدست نیآوردیم. شب تا دم صبح هیچ خوابم نبرد، درین جریان حواسم پرت و افکار عجیب وغریب مرا اذیت میکرد. باز با خود می گفتم که باید تصورات منفی را در ذهن خود راه ندهم! اغلبآ از اشخاص می شنیدم که هرگاه با عساکر خارجی کارکنند در صورت اطلاع از موارد مرموز آنها شخص بی اعتبار را از میان میبرند. ولی باز خود را قناعت میدادم که اینطور نخواهد بود در کشورهای که موضوعاتی مانند حقوق بشر، انسان دوستی...وغیره رشد نموده باشد محال است که مرتکب سوء عمل آن هم در مقابل یک کارگر ساده و مهمتر ازهمه زن غریب شوند.

شب را به بسیار پریشانی و نا راحتی سپری کردم صبح هنگام بانگ خروس از خانه بیرون شدم و خانه ای یکی از خواهر خوانده هایش که با او بسیار نزدیک بود و تقریبآ هفت سال می شد که با او آشنائی داشت روانه شدم. اگر چه رفتن به خانه ای دوستان و خواهر خوانده های خود را آنقدر دوست نداشت و به ندرت خانه ای بعضی از آنها میرفت ولی من دیگر انتخابی در دست نداشتم که به آن متوصل شوم خویشاوندان و دوستان نزدیک تمام شده بودند. بنآ مجبورآ به طرف خانه ای خانم ذلیخا در حرکت شدم.

من بعد از پیمودن سه ساعت راه درنزدیکی خانه ای ذلیخا که یک محیط کاملآ آرام و سر سبز بود و حتی در میان مردم هم این جا از اهمیت خوبی تفریحی برخودار بود از موتر پائین شدم. کوچه و در وردی ایشان را نظر به نشانی داده شده دریافت کردم. دروازه ای زنگ زده را که در جریان جنگ ها صدمه دیده و به اثر اصابت مرمی رسام سوراخ سوراخ شده بود با سنگ به تک تک در آوردم در تک تک اول کسی نفهمید ولی بار دوم این عمل را شدیدتر انجام دادم. به گمانم پسر ذلیخا بود که با صدای بلند میگفت: "آمد! آمد! یک دقیقه صبر کو چقدر وار خطاء استی!!"

 ***

وقتی در گوشوده شد دیدم پسر ذلیخا با پا های برهنه سر و صورت خواب آلود ظاهر و در را باز کرد. با دیدن من کمی خجل شده و بعد از سلام به من گفت: "ببخشی کاکا من فکر کردم که پسر مامایم است هر روز پشت من می آید تا به دوکان برویم". مرا صلاح کرد تا به خانه بروم ولی مانع شدم و پرسیدم که مادرش کجا است؟ گفت باش کاکا حالی مادرم را برایت صدا می زنم و دوباره داخل خانه شد.

چند لحظه بعد دیدم ذلیخا دوان دوان به طرف در درحرکت بود مرا که دید بسیار خوشحال شده و با تبسم گفت :"تو خو بیگانه نیستی چرا خانه نمیائی؟" بالای پسر خود قهر شد که چرا مرا خانه نبرده است.

بعد از احوال پرسی از من دعوت کرد که به خانه ای شان بروم ولی من نپذیرفتم و از وی سپاسگزاری کردم. از من در مورد شکیبا پرسید که حالش چطور است؟ این موقعی بود که رنگ خود را کاملآ باخته بودم زیرا در مورد نامه دریافتی برای وی نیز حکایت کرده بود. باز خود را حفظ کردم و جریان را با او در میان گذاشتم. از من پرسید که آیا دوستان و تمام خویشاوندان را اطلاع داده ام؟ گفتم بلی خانه ای تمام دوستان را لگد لگد کردم ولی وی را نیافتم و دیروز به جای که کار می کرد چندین بار از شهر زنگ زده ام اما کسی جواب نمی دهد. نمی دانم که شماره اشتباه است ویا کدام موضوع دیگری است...

گفت حال چی باید کرد؟ درحال که اشک از چشمان ذلیخا مانند سیلی از باران درحال فوران بود! گفتم حال دیگر هیچ جای نمانده که نرفته باشم و بازخواست نکرده باشم فقط مرکز نظامی خارجیان مانده است که بروم. ترس از این داشتم که مبادا نامه به حقیقت مبدل شود…

من دیگر با خودم مطمئن شدم که حتمآ کدام واقعه برای وی رخ داده است، وقتی به ساعتم نظر انداختم تقریبآ ده بجه ای روز شده بود فکر میکردم ثانیه گرد ساعتم تیز تر از هر روز در حرکت است و میخواهد امروز را زودتر سپری نماید.

بالاخره من با خودم تصمیم گرفتم که به محل کار او بروم، ذلیخا نیز بسیار اصرار کرد که با من برود؛ هر چه ممانعت کردم به نتیجه ای نرسیدم. خوب قبول کردم که وی را نیز با خود ببرم و از خانه هر دو حرکت کردیم!

در راه  زمانی که در موتر سوار شدیم ذلیخا در قسمت مربوط به خانم ها نشست و من هم در عقب موتر قسمتی که برای مردان اختصاص داده شده بود یک چوکی خالی را دریافت کردم و بالای آن نشستم. در جریان راه در افکار گونانون فرو رفته بودم که نا گهان یک زنی را دیدم پشت او بطرف ما قد و قامت وی درست همانند شکیبا! نا گهان سرم را از کلکین موتر بیرون کشیدم و بدون اراده به فریاد زدن شروع کردم "شکیبا شکیبا ایستاد باش!!"

زمانی که زن به عقب نگاه کرد دیدیم یک خانم دیگری است، خانم بطرف من نگاه کرد و گفت: " من شکیبا نیستم عصابت را از دست دادی! هر کسی را که دیدی خیال شکیبا می کنی" می خواست چیزی بیشتر از آن بگوید ولی دختر جوانی که با او همراه بود مانع اوشد. وخطابش کرد "خیر است خاله حتمآ کسی را گم کرده، بانش بیا که بریم." من در آن لحظات طوری بی خود شده بودم که مجال خواستن معذرت را هم فکر پریشانم برایم نداد.

این زن با همراهش چند لحظه بعد از چشمان من فناء شد، همین بود که کلینر موتر برای جمع کردن کرایه به سراغ ما آمد و چون نوبت من رسید که پولش را برایش بپردازم گفت کرایه ای شما را خانمی در پیشروی موتر پرداخته است. ازمن عبور کرد و دنبال کسی دیگری رفت هنگام برگشت دوباره نزد من آمد و گفت:" خیریت اس بیادر خقه معلوم میشی، چیزی شده؟" گفتم هیچ برادر چیزی نیست وی از نزد من رد شد و با یکتن دیگر چیزی گفت که من درست سخنانش را شنیده نتوانستم همین قدر به گوشم رسید که میگفت:  ده ای وطن روزی نیست که مردم صبح را بدون غم تا شام بیگا نکنن ، مچم ای بیادره چی شده!؟".

در موتر این طرف و آنطرف را نگاه میکردم که ناگهان کلینر صدا زد: دشت وزیر کسی پائین نیمیشه! کسی نیست! وقتی متوجه شدم از جایم برخاستم و به کلینر گفتم که آن خانمی که در پیشروی موتر نشسته است  خبرش کن که پائین می شویم وی سرش را به علامت گرفتن پیام من تکان داد و به پیشروی موتر جای که ذلیخا نشسته بود رفت و باو چیزی گفت و دست بطرف من دراز کرد وقتی ذلیخا اینطرف نظر انداخت من هم بطرفش اشاره کردم که از موتر باید پائین شویم او هم سرش را به نشان مثبت پائین و با لابرد.

موتر دریک گوشه ایستاد شد و هر دو از موتر پائین شدیم سرم گیچ شده بود نمی دانستم که حا ل چه کنم؟ با او یکجا تقریبآ به طرف دشتی که دراخیر آن نزدیک کوه مرکز نظامی خارجیان قرار داشت در حرکت شدیم. در راه ترس عجیبی مرا در خود میفشرد و کم کم پشیمان شدم که چرا وی را با خود آورده ام ولی چون بسیار اصرار کرده بود تنها رفته نتوانستم. نزدیک مرکز رسیدیم در مقابل ما کوه های از دیوار های استینادی قرار گرفت یک کمی هوشم پرت شد نمی دانستم به کدام طرف بروم، اوضاع را که مطالعه کردم تصمیم گرفتم که وی را دوباره در یک جای امنتر ببرم و خودم تنها دوباره به مرکز باز گردم. برایش گفتم که من به تنهائی میروم میدانم که خواهر خوانده ات بود بسیار دوسش داری ولی خودت می بینی که این چه نوع محیطی است لطفآ بگذار تنها بروم، از دیدن این وضعیت او هم موافقت کرد. وی را به یکی از خانه های دوستانم بردم و گفتم که باز می گردم و برای بار دوم به طرف مرکز در حرکت شدم...

در راه بدبختی ها و رنج های فراوانی را که تا حا ل کشیده بود یادم را مشغول خود ساخت. همیشه صادق را مقصر می دانست و کردار وی را مورد نکوهش قرار میداد. برایم میگفت هر وقتی که شکنجه ها و لت و کوب های وی در نظرم مجسم میشود خداوند را شکران می کنم و میگویم خوب است که فعلا در میان ما و اطفال نیست. همیشه روزی را یاد میکرد که صادق او را بعد از لت و کوب شدید با چرم باز مانده از لگام اسب که دارای رونمای آهنی آن در نیمه ای شب تاریک در فصل زمستان در حالی که برف از آسمان مانند کوه ها به زمین پائین می افتاد از خانه بیرون کشیده بود، وی ساعت ها در عقب در خروجی حویلی  با التماس بسیار خواهان دخول به خانه بود؛ ولی بعد از چند ساعت انتظار در عقب در نا امید میخواست روانه خانه برادرش که تقریبا درآن وقت با موتر نیم ساعت راه طولانی بود شود که همسایه از ماجراء آگاه شده و وی را به نیت ترحم به خانه ای خود برده بود. وی آن شب را در خانه آن همسایه با سرو پای برهنه سپری نموده بود.

بلاخره برای بار دوم باز به آن جای شوم رسیدم، باز همان دیوار های استنادی ساخته شده از سمنت بلند تر از قامت انسان و پیچیده که داخل شدن برای یک شخص نا آشناء کاملآ دشوار بود. به راهی که در کنار سرک فرعی در یک لوحه ای بزرگ چنین نوشته شده بود: " کمپ دلتا چهار فرماندهی مرکزی نیرو های دریائی....و....و در قسمت پائینی آن با یکی از زبان های خارجی فکر میکنم همان مطلب نوشته شده بود خود را راست کردم و به طرف پیش در حرکت شدم. ناگهان یک فرد نظامی با صدای بلند در حالیکه به طرف من میله ای سلاحش را نشان گرفته و مانند یک گرگ هر دو من و جوک تفنگ را نگاه میکرد فریاد زدن را آغاز کرد. این شخص دارای قامت بسیار بلند، جلدش کاملآ رنگ سرخ داشت، ساق های دستان وی بسیار بزرگ ؛ لباس های بسیار مدرن و خاکستری رنگ پلنگ ساخت درحالی که ذره بینی در چشم داشت و کارد بزرگی را که در پوش سیاه مخفی کرده و به پای خود بسته بود توگوئی ددی درمقابل من ایستاده است.

او به زبان خارجی چیزی برایم گفت خواستم جوابش را بدهم ولی مجال نداد و برای بار دوم بالایم چیغی زد نزدیک بود که بالای من فیر کند؛ درین اثنا یک نفر اففان به شتاب به سوی ما دوید، همین که نزدیک شد صدا زدم " برش بگو من از خود هستم و سلاح خود را دور کند!" زمانی که وی نزد ما رسید یک پسر بسیار خورد، از چهره اش این طور نمایان می شد که وی ترجمان این غول است. حدسم درست برآمد وی براستی هم ترجمان بود. این پسر خامسن از من پرسید:" چی کار داری بیادر؟" گفتم شکیبا را می شناسی من پسر کاکای او هستم اگر هست برایش بگو که جواد آمده. وی این حرف من را برای ددی ترساننده به زبان خودش بر گردان کرد. همین بود که او تفنگ خود را از نشان گرفتن بسوی من برداشت و از من معذرد خواست که ترجمه ای آن را از نزد این پسرک شنیدم. مرا به تنگراهی رهنمائی کردند اندکی پیش رفتیم دیدم یک در بسیار باریک و مقوی نمایان شد پسرک در مخابره چیزی به زبان خارجی گفت و چند لحظه بعد این در گشوده شد و ما داخل رفتیم...

زمانی که داخل در شدیم  در پیشروی خود یک اطاق بسیار کوچک را با وسایل غریب که هرگز و در شهر من ندیده بودم به چشم خود تماشاءکردم. پسرک برای بار دیگر در مخابره حرف زد و دوباره به من باز گشت و گفت: "کاکا میگن امروز دو سگی که تلاشی می کنند رخصت و یکی دیگر هم مریض است." من گفتم این موضوع به من چه ربطی دارد؟ پسرک خندید و گفت؛ "درین جا همه ره سگ ها تلاشی می کنه!"  گفتم ما و تمام اطفال بخاطر نیامدن شکیبا سه روز است که پریشان هستیم و او این روز سومش است که از خانه برآمده و تا حال بر نگشته است اطفالش گریه می کنند طفل چهار ساله دارد که از آن وقت تا حال نان نخورده است و تو سگ را برایم بهانه می کنی!

ماجراء را یک به یک برایش قصه کردم؛ وی آهی کشید و گفت که یک لحظه بعد دوباره باز می گردد و داخل دری شد که در مقابل ما قرار داشت، چند لحظه بعد پسرک دوباره برگشت و برایم گفت که اگر یک دو ساعت منتظر بمانم سگ های دیگری را که رخصتی آنها ختم گردیده است باز گردانند؛ اگر چه نوبت کاری آنها سراز فردا شروع می شود ولی به سبب مریض بودن جنرال جک آنها را امروز می آورند! حیران ماندم که این آقای جک کی است؟ طاقتم نگرفت پرسیدم این آقای جک کیست، آیا فرمانده این مرکز است؟ پسر گفت نه او هم یک سگ است.

من فقط دونیم ساعت مکمل را منتظر ماندم نمازهم از نزدم رفت ساعتم درتلاش بود که خود را به سه بجه ای روز برساند. بعد از دونیم ساعت این پسر با یک خارجی دیگر بازگشت این شخص از دیگران یک کمی متفاوت تر بود. وی بعد از دیدن من دست خود را به طرف من به علامت احوال پرسی دراز کرد من هم با او قسمآ با اشاره احوال پرسی کردم. پسر دیگرمرا تسلیم وی کرده بود. وی با آرامش نسبی با من رفتار میکرد و لباس های نظامی هم در تن نداشت...

این فرد ازمن دعوت کرد که داخل همان دری که او آز آنجا پدید آمده بود شوم،. من هم بلافاصله داخل در شدم و یک حویلی بسیار بزرگ و سبز با درختان و اندوخته های فرهنگ بیگانه نمایان شد. نفس راحت کشیدم و به درستی احساس آرامش نکرده بودم که نظرم به دو سگ بسیار بزرگ به رنگ های مخلوطی سیاه و خاکی، ریسمان چرمی در گردن که قسمت اخیر ریسمان در دست یک تن دیگر ازین غول ها بود به طرف من می دویدند. ترس بیمناکی مرا فرا گرفت عرق از سرو رویم جاری شده بود و در جایم میخ شدم.

وقتی این سگ ها و فرد نظامی که سگ را در دست داشت به طرف من نزدیک شدند شخص همراهی کننده ای من به من به تبسم نگاه کرده و اشاره کرد که آرام باشم هیچ اتفاقی رخ نخواهد داد. با خود گفتم آفرین شکیبا که هر روز مداح گری های این مردم را تحمل می کند.

سگ ها بعد از آنکه مرا خوب بو کردند و به جانم خود را مالیدند شخص حمل کننده ای سگ ها انگشت شصت خود را به طرف من دراز کرد و این حیوانات دیگر در پهلوی من قرار نداشتند. با فرد همراه به سوی یک تعمیری که رنگ سفید داشت داخل شدیم. او خواهش همراهی یک ترجمان را کرد، تعدادی از ترجمانان در آنجا برای برگردان زبان خارجی به زبان دری نشسته بودند؛ یکی از آنها برخاست و به طرفم آمد و با من احوال پرسی کرد من هم که کاملا خسته و کم حوصله شده بودم با جواب سرسری وی را احوال گرفتم.

او اسمم را در یک دوسیه درج کرد و یک کارت را نیز در گردن من انداختند. وی که یک کمی مسنتر نسبت به ترجمان قبلی بود مرا داخل یک شعبه برد و با یک خارجی معرفی کرد، شخص مذکور آمر ارشد امنیتی بود این مرکز بود. با خود گفتم باز نوبت این است که با وی احوال پرسی کنم دست دراز کرد من درحالی که دستم را در دست وی می دیدم برایش گفتم که پسر کاکای شکیبا هستم و سه روز است که به خانه نیامده، اگر بگویند که آیا درین جا است یا رفته؟

وی بعد از دعوت من به آرامش برای کسی دیگری تیلیفون کرد و بعد از ختم مکالمه به ترجمان گفت که سه روز قبل از دفتر برآمده است و آنها هم خبری از وی ندارند. با شنیدن این سخنان دیگر شیمه برایم نمانده بود واحساس نا توانی میکردم؛ بلافاصله نامه ای را که برای من شکیباهفته ای قبل نشان داده بود برایش خواندم ترجمان هم کارخود را انجام داد. او گفت که چرا وی را در جریان نگذاشتیم؟ بعد از یک کمی تأمل به من وعده کرد که درصورت دریافت خبر برای من اطلاع خواهد داد و تلاش بی نهایت را برای بازیابی وی خرج خواهد کرد من از وی تشکری کردم نمی دانم که ترجمان سخنان من را برایش چه برگردان کرد. در اخیر از وی خدا حافظی گرفتم و نا امید دوباره به طرف خانه ای دوستم در حرکت شدم.

به خانه ای دوستم برگشتم و با ذلیخا روبرو شدم همین که مرا دید دوید و به عجله پرسید چه شد؟ چه کردی؟ شکیبا را یافتی؟ سوال های پی درپی من آهی کشیدم و قضیه را برای وی باز گو کردم. چاره ای دیگر نداشتیم دوباره وی را به خانه اش رساندم و گفتم که اگر کدام خبر دریافت کردم برایش اطلاع خواهم داد. حال دیگر وقت آن رسیده بود که به خانه ای شکیبا برگردم،  اطفال تا حال در دهن در منتظر من بودند همین که مرا دیدند هر کدام به نوبه ای خود سوال های زیادی را از من پرسیدند. من اینها را دل آساء می کردم که حتمآ مادرشان می آید.

دو روز دیگر هم سپری شد هیچ خبری از وی دریافت نکردم، در خانه درحالی که سرم بسیار درد می کرد احساس ناراحتی و خستگی هم میکردم که در باز شد، من جست زدم تا دریابم که کی است؟! دیدم پسر ذلیخا داخل حویلی شد و به طرف خانه می دوید. زمانی که با او رو برو شدم گفت که پدرش مر را خواسته است. بدون پرسش با او همراه شدم، به سوی خانه ای آنها رفتیم، نزدیک خانه دیدم که شوهر ذلیخا در مقابل در ایستاده است. مرا که دید به طرفم نگاهی بدون پیام را انداخت، وقتی نزدیک وی رسیدم تنها دست خود را برای من دراز کرد و گفت: "بیا آن رفیقم که در قومندانی امینه وظیفه داره برم احولا داد که یک زن شبه شکیبا را دستگیر کرده اند."  من بالایش عصبانی شدم ولی چیزی به زبان نیاوردم؛ برای یک لحظه سکوت اختیار کردم باز برایش گفتم که آیا فکر می کنی که شکیبا به طرف منفی بگراید؟ گفت نخیر ولی امکان دارد که کدام دسیسه علیه وی صورت گرفته باشد.

در راه به طرف مرکز فرماندهی پولیش در حرکت بودیم که چشمانم به جمعی از افراد افتاد که در کنار جاده گردهم آمده اند. این همان منطقه ای بود که موترها به سهولت به سوی خانه ای شکیبا قابل دسترس بود، قلبم گواهی عجیبی می داد.

وقتی نزدیک رفتیم تجمع افراد آنقدر بود که ما نتوانستیم در ابتداء قریب برویم و مناظره را درک کنیم، از یک فرد که از جمع تازه می خواست خارخ شود پرسیدم: برادر چی گپ اس؟ گفت: "گروه های شورشی یک زن ره در بین بوجی انداخته و سرش را از تنش قطع کرده اند و دهن جوال را هم بسته اند؛ اگر سواد داری برو یک خط هم است آنرا بخوان که چه نوشته کرده اند. با عجله خود را به طرف جوال با بسیار مشکل رساندم، دست خون آلودی از جوال بیرون برآمده بود و کفشی هم در پهلوی بوجی افتاده بود. کفش برایم آشناء معلوم می شد، به کفش آنقدر توجه نکردم و خواستم دهن جوال را باز کنم و مطمئن شوم که کی است و خط را بخوانم، با دیدن این صحنه باور نکردنی که این زن جزء شکیبا ی بد بخت کسی دیگری نیست خواندن نامه برایم بی مفهوم جلوه نمود. ضعف بالای قلبم آمد و از هوش رفته بودم!!!

 

 عبدالسلیم امین

۱۹ اسد ۱۳۸۸ ، کابل افغانستان 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 2:48 بعد از ظهر  توسط عبدالسلیم  |