درد های یک قلب کوچک
او درشفاخانه به سرمي برد و من يكي از دشوارترين لحظات زنده گي خود را تجربه ميكردم ولي فكر ميكنم زنده گي بالاي الیاس بيش از تصورپوزخند زده بود. روزها پس از ختم وظيفه به ديدن وی ميرفتم اما قبل از داخل شدن به اتاقش عقب دروازه گوش تكيه داده تا مطمئن شوم كه چيزي بدي رخ نداده، بعداً داخل قدم مي گذاشتم.
دو روز قبل تا خواستم دستگير دروازه را بچرخانم و بازش كنم كه صداي را ازآنطرف دروازه شنيدم، درلحظات نخست نفهميدم ولي بعداً متوجه شدم كه صداي گريه است: " ازي كده برم مرگ بته خدايا! نفرين به اي دنيا، اي چه حالتي ره سرم آوردي..."
درجايم ميخكوب شدم و نزديك بود كه زهره ام بتركد، توان داخل شدن را در خود نمي ديدم ولي مجبور بودم، او به غير ازمن كسي ديگري نداشت كه ازش مراقبت ميكرد.
پيش ازآن روزی هنگام جابجا كردن كتابهايم نوشتهْ يكي ازنويسنده هاي نه چندان مشهور را ورق زده بودم. درصفحهْ نخست آن چنين نوشته شده بود: "مرگ يك پديدهْ موهوم و ناهنجار، زماني كسي حادثه ترافيكي ميكند وجان خود را از دست مي دهد يا كسي به ضرب چاقو از پا درمي آيد. اين موضوع آنقدرغيرمعمول به نظرنمي رسد؛ زيرا ما همه دلايل ازدست دادن نزديكان خود را درچنين واقعات داريم ولي وقتي فرا ميرسد كه ناگهان مرگ مي آيد و بدون اينكه دليلي وجود داشته باشد زنده گي خاتمه پيدا ميكند!" اين جمله خيلي متأثرم ساخت، او درحقيقت از پدرش حكايت ميكرد كه نه مريض بود و نه علايمي از اختتام عمردر وي ديده مي شد اما يك روز صبح روي چوكي نشسته اخبار دردست براي هميش چشم ميبندد. تمام داكتران شهراز تشخيص علت عاجزمي مانند، ولي من شكارمعماي ديگري شده بودم.
به هر صورت شيطان قلبم را دشنام زده و قدم نهادم به داخل اتاق، به تخت خوابش نگاه كردم، روي آن دراز كشيده بود. به نظرم آمد كه درخواب است، رفته در پهلويش بالاي تخت نشستم. چهرهْ پريده و لبان خشكيده اش ناميدي عجيبي را در من سامان داد. چرا داستان مرد روي چوكي بالاي الياس تكرارشود؟!
ازجاي كه من از او شناخت داشتم هيچگاه مريضي را دوشت نداشت وبه زنده گي علاقمندي خاصي داشت. نمي دانم چه باعث شد كه همه چيز برهم خورد و دوستي روح وجسمش درهم شكست كه هر كدام راه خود را گرفتند و باري هم عقب نديدند.
او دوست خوبي بود، از چيزي نمي ترسيد، قد بلند و تنه استوار او زيبائي خاصي به جواني وي مي بخشيد. سال گذشته موترش حادثهْ مهيبي كرد ولی از آن سلامت بدر آمد تو گوئي ضرب المثل " انسان از گل نازكتر و از سنگ سخت تر است " كاملاً براي وي گفته شده بود.
واقعيت طوريست كه هفتهْ قبل ساعت شش صبح صداي مادرم ازخواب بيدارم كرد، ازجايم پريده و بسوي اتاقش شتافتم ولي او در آنجا نبود، چند لحظه بعد صداي لرزان وي را باز شنيدم. شتاب زده شدم و صدايش كردم: " كجا استي مادر؟ مادر؟ "
" بچيم ده اتاق الياس بيا كه اي بچه ره چي شده؟!"
با عجله به آنها پيوستم، الياس درست بروي زمين افتاده بود. بسويش ديدم او بيحركت در وسط اتاق چشم به سقف دوخته، فكركردم كه جگرش خون است و گفتم:" مادرتشويش نكو هيچ نشده، چي شده؟ "
" بچيم چرا گپ نمي زني؟"
مادرم هوش پرت شده بود، او چند بار در يك لحظه اسمش را به زبان آورد ولي جوابي دريافت نكرد. تلاش من اين بود كه مادرم را دل آسائي بدهم تا او خود را نبازد، مادرم شانه هايش را به ديوارخانه تكيه داده، با دو پا روي زمين نشست و شروع كرد به ريختن اشك.
چشمان الياس باز بود، فقط پلك ميزد و بس! خيال ميكردم دستك هاي سقف خانه را كه هركدام خم و پيچ زيادي داشتند حساب مي كند اما چنين نبود. هر كاري كردم جوابي نگرفتم، او چيزي را نظاره ميكرد، چيزي عجيبي براي اولين باركه من و مادر آنرا هرگز نديده بوديم و ديده هم نتوانستيم، فقط او بود و دنياي كه بالايش تحميل ميشد.
به اطراف نگاه كردم، گيلاس آب در پهلويش نيمه آب و نيمه خالي قرار داشت. او داشت به كسي گوش فرا ميداد كه حتي فرصت نوشيدن آب باقي مانده را نيافته بود...
باورم نمي شد كه او همان برادرشوخ مزاجم باشد، " او خدا يا اي چي شده، چرا گپ نمي زنه؟ الياس! الياس بخي!" چنين فرياد زدم.
ديدم كسي مخاطبم نيست پس دويدم به بيرون از حويلي، تاكسي را دست دادم و هله پته كرده او را نشاندم درسيت عقبي موتر و ما حركت كرديم به سوي محلي كه من تا هنوز ازآن متنفرهستم... شفاخانه!
در راه شايد هاي زيادي نا به هنگام همراي من سوارموترشدند. شايد ترسيده باشد؟ شايد سكته مغزي كرده؟ نه شايد اين... يا شايد آن؟ ولي من ضعيف تر از درك حقيقت بودم تا مشكلش را ميدانستم كه چي برايش رخ داده است. آيا او در همان لحظات شكنجه ميشد؟ نمي دانم!
يكي از تصورات فاضله طوري در ذهنم شكل گرفت، او شب هنگام دير كتاب ترسناكي را كه پدرم هميش وي را از آن ممانعت ميكرد مطالعه نموده، حين خواندن خطوط سياه و تجسم رخداد ها به عنوان يك جهان واقعي خوابش برده... نمي دانم چگونه و چه مدت زماني را در بر گرفته تا دوباره چمانش را كه گشوده، تاريكي همه جا را فرا گرفته بود. درنگاه اول چشمانش چيزي را نديده ولي بعداً متوجه شده كه دردشتي احاطه شده توسط كوه هاي بلند وسياه كه هواي نهايت تاريك داشت، فقط صداي عذاب دهنده گرگ در نيمهْ شب از دورشنيده مي شد. او رو به هوا معلق افتاده كوشش زيادي كرده تا ازجايش بلند شود اما هيولاي ناگهان در برابر وي پديد آمده است.
او با چهره ترسناك و بلا گونه درست بالاي سرالياس ايستاده است. اگر تكاني بخورد وي را طوري عذاب خواهد داد كه فرشته مرگ هم توان تحمل آن را ندارد. او از توحش تكان نمي خورد و تا حال منتظر فرصتي است تا آن موجود بيم ناك فناء شود، او به ما برگردد و تا ابد ديگرنخوابد.
صد ها سوال در ذهنم خطور ميكرد، اذيتم ميكردند و دوباره آب ميشدند تا آنكه به شفاخانه رسيديم. من او را در بغل گرفته و روي بسترمريضان عاجل انداختم، شخصي با بالاتنهْ سپيد به اتاق داخل شد وگفت: " مريض تانه چي شده؟ "
گفتم: " داكتر صاحب بيادرم اس، ببين چه شده، نمي فهمم از صبح كه بي حركت مانده و هيچ شور خورده نمي تانه."
" ببينم، لطفاً شما آرام باشين! "
چراغك دستي را كه نزديك بستر قرار داشت برداشت و آنرا روشن كرد. چشمانش را با دست پائين و بالا زد، نور چراغ را مستقيماً به چشمانش انداخت تا عكس العملي از خود نشان دهد اما او اين كار را فقط روي يك مجسمه انجام ميداد.
داكتر از قضيه سري در نياورد، گاهي فشارش را ميديد و گاهي هم نبضش را با دست معاينه ميكرد ولي همه چيز بيكار بود و الياس به سكوت هميشگي فرو رفته بود. داكتر رو بطرفم كرد و گفت: " برادر مريض تان دركوما به سر ميبره ولي دليلش معلوم نيست. ما منتظر مي مانيم تا داكتران ديگر بيايند و ببينند كه چه شده،" و سپس سوالاتي پي در پي او.
من چيزي زيادي براي گفتن نداشتم، در جايم ايستادم و منتظر آيندهْ نامعلوم شدم. درهمان لحظات آرزو داشتم كاش در واقعيت زنده گي برادرم شريك ميشدم براي اينكه دوستش داشتم و كشف نهفته هاي كه من تنها سايه اش را احساس ميكردم.
ذهنم مشغول اين خيالات و واقعه هفته قبل بود كه دروازه باز شد، همان داكتر كه چند روز است از الياس مراقبت ميكند. سلام دادم، عليك گفت و در پهلويم نشست. ميخواست چيزي بگويد ولي مانعي اخطارش ميداد تا سكوت اختيار كند.
گفتمش: " داكتر صاحب چه فكر ميكني،چرا چنين شده؟"
داكتر كه خود حيران بود بعد از يك مكس كوتاه، گفت: " نمي دانم."
داكتر اندوهگين به نظر ميرسيد، مطمئن هستم اين اندوه بخاطرمريضي برادرم نبود، آنها روزانه بيش از صدا ها مريض را ملاقات ميكردند. آيا او تلاش داشت چيزي را بفهمد كه عقل انسان در تحليل آن ناكام است؟ ولي من فكر ميكنم درحقيقت ميخواست مرز ميان مرگ، تلاش براي زنده ماندن و حقيقت را به عنوان يك پديده تهي درك كند، او در زنده گي براي بار نخست با چنين قضيهْ برخورده بود و چهرهْ غم انگيز الياس وي را بيشتر از هر چيز رنج ميداد.
خواستم آهی بکشم كه داكتر گفت: " دوست عزيز برو اين نسخه را خارج از شفاخانه براي برادرت بيار." چيزي نگفتم و ايستادم تا نسخه را از دستش بيگيرم. نسخه در دست از دروازه شفاخانه بسوي دواخانهْ كه نزيدك شفاخانه قرار داشت حركت كردم.
در يك قسمت راه كه رسيدم پشيمان شدم، دلم گواهي بد ميداد. فكر ميكردم كه اورا تنها رها كرده ام و بايد زود بازگردم. مي ترسيدم ولي نمي دانستم كه چي رخ خواهد داد. قرارم نگرفت و تيلفون همراهم را از جيبم بيرون آورده و به پدرم زنگ زدم، آز آنطرف صداي گرفته پدرم را شنيدم: " بگو بچيم چطور شد از صبح تا به حال كدام تغير آمده يا ني؟"
گفتم نمي فهمم بايد بروم و دواي وي را كه داكتر در نسخهْ نوشته خريداري كنم. پدرم گفت كه او هم در راه است و به شفاخانه مي آيد. اصرار كردم كه در خانه باشد من مراقب وي هستم، او هم تائيد كرد و گفت كه صبح نزدش خواهد آمد.
دوا را به عجله خريداري كرده و دوباره به شفاخانه رسيدم، هنگام ورود به دهليز عمومي نرسي را ديدم كه به عجله بسوي دهليز فرعي دور خورد. عقلم اجازه فكر كردن را برايم نداد كه پيش بيني كنم، فقط من هم به دويدن شروع كردم. عقب او شتافتم، دروازه الياس باز بود و صداي گريه مي آمد، مي دانستم كه صداي مادرم است. همه چيز فقط در يك چشم به هم زدن از ميان زفته است، خود را آنجا رساندم و ديدم داكتران همه دست در بغل ايستاده اند، پدرم در يك گوشه گريه مي كند و مادرم دست به سر و رو زده و ناله هاي سوگواري سر ميدهد: " بچيم تره يك دم چي شد؟ عمر خو از مه پوره شده بود.. او خدا! چرا مره بجايش نبردي ..." براي چند لحظه من هم كنترولم را از دست دادم و در يك گوشه نشستم.
همان داكتر آمد دست روي شانه ام گذاشت و گفت: " پدر و مادرت سن شان زياد است تو بايد استوار باشي و همه چيز را كنترول كني،" و از جايم بلندم كرد.
نمي دانستم به كدام سو بروم و چه كنم؟ تيلفون را برداشته و براي پسران خاله ام زنگ زم، آنها فهميدند و بسيار زود خود را به شفاخانه رساندند.
الياس را به خانه برديم، مادرم كاملاً از هوش رفته بود و پدرم را ميديم كه توان ايستادن را ندارد. فكر ميكردم چيزي را گم كرده ام، در واقع من نزديكترين شخص زنده گي ام را از دست داده بودم.
بلاخره همه خبر شدند، الياس هم شست و شو و آماده سپردن به خاك شد. از خانه در حاليكه مادرم خود را در زمين ها ميكوبيد خارجش كرديم، خلق زيادي درمراسم تجمع كرده بودند و او را بعد از خواندن نمازجنازه به خاك سپرديم.
آن نويسندهْ كه كتابش را ورق زده بودم ديگر تنها نبود ما هر دو گرفتار ابهام شده بوديم، چيزهاي زياد نزد من مرموز باقي ماند كه جواب ميگرفتم. يك مرگ مرموز، چرا بهانهْ براي از بين رفتن او موجود نبود؟ چرا آن داكتر بعد از آن كه الياس را ديد چهره اش باخته و گرفته بود؟ به هر صورت من ديگر تنها ماندم و برادرم را از دست دادم.
يك هفته بعد اطلاع حاصل كردم كه آند داكتر خود كشي كرده است. بلاخره نتيجه گرفتم كه ميان رخداد الياس و مرگ داكتر رابطهْ چند وجهي وجود داشت كه من از درك آن نا توان بودم، قلب کوچکم ميگفت انتظار بكش هر چي درست ميشود! انتظار كه فرجامي نداشت يا از دست من خارج بود.
عبدالسليم امين
ميزان 1389 كابل افغانستان
